خدای عزیزم..

برای هلیای عزیزم:

هر وقت دلت گرفت و نمیدونستی چته...

هر وقت هیچ کاری نمیتونی بکنی...
یه لحظه به هیچی فکر نکن.
چشماتو ببند و به هیچی فکر نکن.
بعد از چند دقیقه بشین ببین با این کلاف گره خورده چیکار میتونی بکنی. اگه میتونی کاری بکنی خوب بکن.
اگه نمیتونی کاری بکنی،تازه یه کم مثل من میشی.
یه کم صبر می کنی و منتظر میشی که خدا به طرز شگفت زده ای برات چنان کلاف رو باز میکنه که نمیفهمی چی شد اصلاً. اون موقع خیلی میشی مثل من.

ولی اگه کلاف باز شده رو دوباره سعی کنی به هم بپیچی طوری که خودت هم نتونی بازش کنی - که امیدوارم هیچ وقت این کارو نکنی- اون موقع دقیقاً میشی مثل من.


خدای مهربونم....

دلم خیلی گرفته ، یه جورایی خودمم هم نمی فهمم چمه؟!!!!اصلا نمیتونم هیچ کاری کنم.....

خدای مهربونم کمک کن...آخه فقط امیدم به اینه که نور چشمای تو منو غرق خودش کنه،امیدم فقط به

 اینه که دستای مهربونت بشه پناهگاه دل شکسته من،امیدم به اینه که آغوشت اونقدر مهربون باشه که

اشکهای من بشن مهمون سرزدت،آخه اشکهای من پیش هر کسی نمیرن ،غریبی میکنن.............

خدای مهربونم ای کاش همه سختی ها تموم شه ،چقدر همه چیز بهم پیچیده و من شدم مثل کسی

که تموم عمرشو میذاره پای یه کلاف که پر از گره های کوره و هر بار باید کلی زحمت بکشه تا بتونه گره

های کور کلافو باز کنه .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بازم دلم گرفته

 

بعضي وقتها که دلم خیلی ميگيره و احساس تنهایی میکنم --- عروسک بچگیهامو بغلم ميگيرمو براش درد دل ميکنم.خوب به حرف هام گوش ميکنه.درکم ميکنه.زبوني هم نداره که بخواد برا شکوه و شکايت باز کنه.اينه که راحت حرف دلمو براش ميگم.باهاش به اوج روياهام ميرسم.روياهايي که خيلي دور و درازتر از باور کوچيک ذهن منه...واي که روياهاي من چقدر زيبا و شيرينن.خدايا امکانش هست که يه روز به روياهام دسترسي پيدا کنم؟؟؟؟؟اصلا ميشه که با دستهام از آسمون پرستاره اش ستاره بچينم واسه خودم؟؟؟؟؟؟ميدونم که نميشه.ولي با اين حال اميد دارم که روياها اگه دور از دسترس نباشه حتما يه روز بهش ميرسيم.

ولي رويا به همين رويا بودنش زيباست ...

 به اينکه دست نيافتني باشه.دور از دسترس باشه.محال باشه که بهش برسي...

آره اين زيباست و زيباترش هم ميکنه

خدايا ...

اين روزها بازم دلم گرفته.بدجور داغونم بخدا.نمي دونم چرا بعضي وقتها اونقدر احساس خلع ميکنم در خودم ...احساس اينکه خالي از همه چيزم...کاملا تهي ام...

قدم ميزنم ولي نمي دونم به چه اميدي...

نفس ميکشم ولي نمي دونم به چه اميدي...

 مي خندم ولي نمي دانم به کدامين لبخند...

محکومم اما نميدانم به کدامين گناه نکرده....

خدايا ياريم کن...تنهاي تنهام...

بچه که بودم بزرگترين غمم ، آرزوي بزرگ شدنم بود.ولي حالا که بزرگ شدم همه غم ها و غصه هام آرزوي دوباره کودکيهامه....

واي که چه زود بزرگ شدم.واي که چه زود فهميدم غم چيه ، غصه چيه ، غم تنهايي و دربه دري چيه...

کاش تو همون بچگي هام مونده بودم..................