
بعضي وقتها که دلم خیلی ميگيره و احساس تنهایی میکنم --- عروسک بچگیهامو بغلم ميگيرمو براش درد دل ميکنم.خوب به حرف هام گوش ميکنه.درکم ميکنه.زبوني هم نداره که بخواد برا شکوه و شکايت باز کنه.اينه که راحت حرف دلمو براش ميگم.باهاش به اوج روياهام ميرسم.روياهايي که خيلي دور و درازتر از باور کوچيک ذهن منه...واي که روياهاي من چقدر زيبا و شيرينن.خدايا امکانش هست که يه روز به روياهام دسترسي پيدا کنم؟؟؟؟؟اصلا ميشه که با دستهام از آسمون پرستاره اش ستاره بچينم واسه خودم؟؟؟؟؟؟ميدونم که نميشه.ولي با اين حال اميد دارم که روياها اگه دور از دسترس نباشه حتما يه روز بهش ميرسيم.
ولي رويا به همين رويا بودنش زيباست ...
به اينکه دست نيافتني باشه.دور از دسترس باشه.محال باشه که بهش برسي...
آره اين زيباست و زيباترش هم ميکنه
خدايا ...
اين روزها بازم دلم گرفته.بدجور داغونم بخدا.نمي دونم چرا بعضي وقتها اونقدر احساس خلع ميکنم در خودم ...احساس اينکه خالي از همه چيزم...کاملا تهي ام...
قدم ميزنم ولي نمي دونم به چه اميدي...
نفس ميکشم ولي نمي دونم به چه اميدي...
مي خندم ولي نمي دانم به کدامين لبخند...
محکومم اما نميدانم به کدامين گناه نکرده....
خدايا ياريم کن...تنهاي تنهام...
بچه که بودم بزرگترين غمم ، آرزوي بزرگ شدنم بود.ولي حالا که بزرگ شدم همه غم ها و غصه هام آرزوي دوباره کودکيهامه....
واي که چه زود بزرگ شدم.واي که چه زود فهميدم غم چيه ، غصه چيه ، غم تنهايي و دربه دري چيه...
کاش تو همون بچگي هام مونده بودم..................
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:19 توسط هلیا
|