نامه ای به هلیای عزیز
نمیدانم این نامه رو چطوری شروع کنم و چطوری ادامه بدم و چطوری تمامش کنم. ولی برای شروع بگم که یاد یه شعر افتادم:
نمک دان بی نمک شوری ندارد، دل من طاقت دوری ندارد
اینجا همه چیز در امن و امان است، بچه ها و دوستان همه خوب هستند و سلام می کنند خدمتتان.
بعضیا هم دلشون واست تنگ شده و یه چند تا بوس واست میفرستن!
این چند وقتی که نیستی همه چیز مرتبه. من روزی دو سه بار سر میزنم خونت، یه گرد گیری میکنم ، گلدونا رو آب میدم و بعدش میشنم کنار حوض توی حیاط. به ماهی ها غذا میدم و نگاشون میکنم.
گاهی حواسم نیست ساعت ها میشینم به ماهی ها خیره میشم. گاهی هم همسایه ها میان یه چیزی میارن دم در، همین دیشب کوکب خانم دیده بود لامپ خونه دم افطار روشنه فکر کرده بود برگشتی، یه لیوان شیر و چند تا خرما برداشته بود واست آورده بود که تازه رسیدی افطار کنی! جات خالی من همشو خوردم و به کوکب خانم گفتم که هلیا نیستش ولی من هم هستم و منم روزه بودم امروز و اینجا هم چیزی نیست بخورم!
راستی در کل همسایه های خوبی داری، یه کم اون اکبر آقا بقال قیافش به فضولا میزنه، هر روز کلی منو با چشماش میخوره تا میام اینجا و میرم ولی معلومه مرد خوبیه. حداقل خوبیش اینه که مثل آینه یه رو داره و همه چیش مشخصه.
کوکب خانم و صدیقه خانم که محشرن، با اینکه خونتو به من سپردی ولی اونا هم حواسشون هست و به من کمک می کنند.
قربون اون دختر نانازی صدیقه خانم بشم من. چه اسم خوشگلی هم داشت، زری. با اون دندونای یکی در میونش! دیروز بهم میگفت دلم برای خاله هلیا یه ذره شده. کی میاد؟ بهش گفتم عزیزم دایی ئابستا قربونت بره خاله هلیا همین نزدیکی هاست. زودی میاد. گفتم بهت بگم خواستی بیای دست خالی نیای، یه اسباب بازی ای یادگاری ای واسه زری کوچولو بیار خیلی خوشحال میشه طفلی.
خلاصه خواستم بگم اینجا همه چیز در امن و امانه! من مثل گربه مراقب همه چی هستم! (آخه استراتژی مراقبت من بیشتر به گربه میخوره تا شیر: آروم و یواشکی)
همه چی سرجاشه، اتفاق خاصی نیفتاده تو محله، فقط یه کمی خونه بی روحه که واسه نبود هلیاست.
امیدوارم هر جا هستی بهت خوش بگذره، حسابی مواظب خودت باش، دوست دارم زودی برگردی و وقتی برگردی اولاً نیشت تا بناگوشت باز باشه و بعدشم حسابی ترگل ورگل شده باشی و خستگیت در اومده باشه.
دوست دارت ئابستا
