دیدم که میگماااااا.....

اینایی رو که دستور پخت  شیرینی وکیک میدن رو دیدید؟ شنیدین که می‌گن  آردو کم کم اضافه کنین، بعد اگه کم بود دوباره یه مشت دیگه آرد بریزین؟ هیچوقت نشده که بگن آرد زیاد بریزین اگه اضافه بود، برش دارید.

می‌دونید؟ نمیشه آرد ریخته شده رو برداشت. با شیر  و تخم مرغ و شکر و هزار کوفتی دیگه که قاطی میشه. نیست و نابود میشه.

رابطه های بین آدمها هم همینجوریه. از کم شروع کنین. یهویی که نزدیک آدما بشید، دیگه نمیشه ازشون دور بشید. نه شما تاب میارین و نه اون. راه رفته رو نمی شه برگشت.

زود نزدیک نشین. همه مزه راه به با طمانینه برداشتن گامهاست…

هلیای پر  مشغله...

 

چطور می­شه کسی که روزی 20 بار به  اینجا سرمی­زد و یه روز در میون می­نوشت، یه دفعه عین معشوقه های سرخوش که خیالشون راحته که هر چی هم ناز بفروشن، عاشقشون سفت و سخت سرجاش واستاده، می­گذاره و می­ره؟ قهر!!! که نه… اما دور می­شه. ساکت می­شه. عقب می­شینه و تماشا می­کنه.

چطور می­شه که من گاهی ۱۰-۱۱ روز ننویسم؟ درسته سرم شلوغ بوده، درسته که اصلا وقت سر خواروندن هم ندارم ، درسته که گاهی تمرینام  به  شب هم می­کشه، درسته که اینترنت زیاد قطع میشه، درسته که امتحان دارم..همه ی اینا درسته! ولی دلیل نمی­شه. می­شه؟

کسی که بلاگ نویس می­شه، اصلا کسی که دست می­بره به نوشتن واسه  این و اون (حالا هر چی هم چیزایی که مینویسه مسخره و جفنگ باشن) همین که تعدادی انگشت شمار دائما نوشته هاتو میخونن، یه وظیفه واسه اون آدم ایجاد می­کنه. اینکه دائم بنویسه، دائم حرف بزنه.

نمی­شه که هر روز دلت  خواست بنویسی و هر روز که سرت شلوغه و حسشو  نداری، سکوت کنی و زبون به دندون بگیری!

اینا رو به خودم میگم، اینا رو می­نویسم که یادم بمونه.

 

پ.ن: می خواستم از راه عذر کوتاهی ، یه کم واقعه نگاری کنم و از اتفاقای چند روز گذشته بنویسم؛ دیدم که چی؟ برای کدومتون مهمه که من چکارم و کجا می­رم و روزام چطور می­گذرن. نه… تو رو خدا! براتون فرقی هم داره؟!

آقا همینجوری بی خودی فیلم نگیرین ....

دیشب همینجوری با بی حوصلگی نشسته بودم و آهنگا و کلیپای قدیمیو نگاه میکردم. بابا هم پیشم نشسته بود. فایلها رو  یکی یکی باز می کردم و با هم می دیدیم، تا اینکه رسیدیم به فیلمای کوتاهی که پارسال با دوستام با موبایلامون گرفته بودیم.همون موقع که با تیم رفته بودیم شمال اردو...

بابا اول کلی به فیلما و خل بازیامون خندید ، یه خورده که گذشت یکمی اخم  کرد که مثلا حساب کار بیاید دستم "اگر دفعه بعد دیگه گذاشتم تنهایی جایی بری!" ولی من کلی خندم گرفته بود وقتی خط و نشون واسم میکشید ، بهش  گفتم بابا دوست دارم قورت بدمت  وقتی غیرتی میشی!!! خنده شو با بالا بردن یه ابرو  قایم می کرد... ولی واقعا بعضی وقتا عصبانی می شد از دستمون... و جالبش  این بود که نمی دو نم چه مرگم بود که بیخیال نمیشدم .

تا اینکه رسیدیم به یه فیلمی که من گرفته بودم. صحنه هم اینجوری بود که دم دمای غروب بود و دریا مواج ، بچه ها به ترتیب واستاده بودن و فکورانه زل زده بودن به دریا! من دوربینو میچرخوندم رو صورتاشون و بعد رسیدم به خورشید ، بعدشم دریا، و  بعدش دوربینو چرخوندم بین چهره های مردم که محو غروب و دریا شده بودن و میخواستم که توی یه دایره ای بازم برسم به بچه ها..

که یهووویی در حین این چرخش، رسیدم به چادرایی که توی ساحل زده بودن... اولی که هیچی، دومی هم هیچی، توی چادر سوم  ، چند تا پسر نشسته بودن و دقیقا هم منو  زیر نظر داشتن! و همینکه دوربین بهشون می رسه ، طی یک حرکت خود جوش! همشون رو زانو بلند می شن و دستاشونو میذارن رو لباشون و هی ماچه که واسه دوربین! می فرستن  ومی فرستن!!!

.

.

.

یه لحظه فقط صدای بابا رو شنیدم که موقع  بیرون رفتن می گفت:" اگر من احمق دیگه گذاشتم!"

پ.ن1: تا حالا متوجه  این صحنه نشده بودم ، چه وقت فیلمبرداریش  و چه بعدش!