دیشب همینجوری با بی حوصلگی نشسته بودم و آهنگا و کلیپای قدیمیو نگاه میکردم. بابا هم پیشم نشسته بود. فایلها رو یکی یکی باز می کردم و با هم می دیدیم، تا اینکه رسیدیم به فیلمای کوتاهی که پارسال با دوستام با موبایلامون گرفته بودیم.همون موقع که با تیم رفته بودیم شمال اردو...
بابا اول کلی به فیلما و خل بازیامون خندید ، یه خورده که گذشت یکمی اخم کرد که مثلا حساب کار بیاید دستم "اگر دفعه بعد دیگه گذاشتم تنهایی جایی بری!" ولی من کلی خندم گرفته بود وقتی خط و نشون واسم میکشید ، بهش گفتم بابا دوست دارم قورت بدمت وقتی غیرتی میشی!!! خنده شو با بالا بردن یه ابرو قایم می کرد... ولی واقعا بعضی وقتا عصبانی می شد از دستمون... و جالبش این بود که نمی دو نم چه مرگم بود که بیخیال نمیشدم .
تا اینکه رسیدیم به یه فیلمی که من گرفته بودم. صحنه هم اینجوری بود که دم دمای غروب بود و دریا مواج ، بچه ها به ترتیب واستاده بودن و فکورانه زل زده بودن به دریا! من دوربینو میچرخوندم رو صورتاشون و بعد رسیدم به خورشید ، بعدشم دریا، و بعدش دوربینو چرخوندم بین چهره های مردم که محو غروب و دریا شده بودن و میخواستم که توی یه دایره ای بازم برسم به بچه ها..
که یهووویی در حین این چرخش، رسیدم به چادرایی که توی ساحل زده بودن... اولی که هیچی، دومی هم هیچی، توی چادر سوم ، چند تا پسر نشسته بودن و دقیقا هم منو زیر نظر داشتن! و همینکه دوربین بهشون می رسه ، طی یک حرکت خود جوش! همشون رو زانو بلند می شن و دستاشونو میذارن رو لباشون و هی ماچه که واسه دوربین! می فرستن ومی فرستن!!!
.
.
.
یه لحظه فقط صدای بابا رو شنیدم که موقع بیرون رفتن می گفت:" اگر من احمق دیگه گذاشتم!"
پ.ن1: تا حالا متوجه این صحنه نشده بودم ، چه وقت فیلمبرداریش و چه بعدش!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:41 توسط هلیا
|