سوزش....

سردم است..

هوا را که از بینی ام بالا میکشم ...میسوزم....

از روزیکه مژه هایم را چیدم ...چشمانم نیز میسوزد...

قرار گذاشته ام که هر شب یک بند از انگشتهای پایم را قطعش کنم...

یک حس عجیب ...

اینطور که میخواهی راه بروی ولی آن درد همزمان نمیگذارد....ا

فکر کنم که البته فقط همان اولش سخت است ..مثل روزهای اولی که دستانم را تا آرنج هایم فرو میکردم در اکواریوم زالوهااااااااو چندشم میشد ولی کم کم خوشم می آمد....کمی قلقلک با سوزشی یکنواااااخت...

نمیدانممممم......بوی خون برای من عادی شده یا سوزش هوا در بینی ام حس بویایی ام را از بین برده....

تشکر...

سلام دوستای گلم

من نمیدونم چطوری از این همه محبتتون تشکر کنم ... این همه پیام ...این همه مهربونی... واقعا جا داره از همین تریبون بگم نمیدونستم اینقدر مهمم  

درسته که من هنوز خوب نشدم ولی همینقدر که میتونم دوباره ببینم بشنوم و بنویسم و احساس کنم برام کافیه ... واقعا بعضی چیزا توی زندگی نعمته که تا وقتی به حسرت تبدیل نشه قدرشو نمیدونیم ....

از همتون ممنونم ..تک تکتونو میبوسم

....میمیرد

نوبت شیمی درمانی اش بود.... تمام  آدمهایی  که در زندگیش هستند دورش بودند. همه شان. هم انهایی که رفته بودند و هم آنهایی که مانده بودند. آنهایی که نخواسته بودندش... آنهایی که خواسته بودندش... همه را میدید . خیلی هم خوشحال بود. تمام  آدمها بودند اما هیچکدام هیچ چیز نمیگفتند. هیچ چیز نمیخواستند. اولین بار بود  که تنها خواسته های او بود که مهم بود. همه را یکجا میدید. تمام  زندگیش را. هیچ کدام دیگری را نگاه نمیکردند. هیچ کدام سوالی نمیپرسیدند. هیچ کدام  نمیخواستند چیزی بدانند. تمام آدمهای زندگیش با یکدیگر غریبه بودند. فقط نقطه مشترکشان این بود که: دارد می میرد ...

 میمیرم..... بالاخره میمیرم.... تنهای تنها میمیرم.... ولی فهمیده ام که تنها مردن خیلی بدتر از تنها زندگی کردنست. زیاد در رفت و آمد بودم. در زندگی ام. زندگی بقیه. زندگیهای مشترک. بعضی وقتها نزدیک. بعضی وقتها دور. مرگ ولی فاصله ای ندارد. مرگ  کوچک و بزرگ ندارد. مرگ ابعادی هم ندارد.تمام آدمهای زندگیم را میخواهم. آدمهایی که رفتند. آدمهایی که ماندند. آدمهایی که خواستندم . آدمهایی که نخواستندم. میخواهم شاد بمیرم. نگاه کنندم..... ببینند..... چیزی نپرسند.... نخواهند..... و بدانند که من میمیرم.

پ.ن : مرسی از همه دوستای خوبم ....نگران من نباشید من با همه چی زود کنار میام ...

وقتیکه به تو..

وقتیکه به موهای زیبات٬ فکر میکنم.. وقتیکه دیشب.. با اون چشمای معصوم و پف کردت و صورت خیس روسریتو برداشتی تا جای خالی موهاتو نشونم بدی.. به اینکه منو محکم بغل کردی و حسابی اشک ریختی.. به اینکه فک کردی من از سرت چندشم میشه.. به اینکه با اون صدای گرفتت گفتی نمیتونم آینه رو نگاه کنم.. وقتیکه به اینها فک می کنم.. آتیش میگیرم.. کاشکی می شد بدون واسطه مرد..! تا الان این همه از نزدیک آرزوی مرگو حس نکرده بودم.. عزیزم کلاه گیس قشنگی داری ..من بهش حسودی می کنم.. تو موهاتو دادی منم چشمامو میدم.. ببینیم دنیا دیگه چی از جونمون میخواد..!! مهســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا .....

ماجراي من و هليا

سلام دوستان گل هلياي عزيز من علي.م هستم كه به نام alim هم بچه هاي قديم چت ميشناسن

بگذريم خيلي از دوستان سراغ هليا رو ميگرفتن تا اينكه امروز يعني07-10-91 يهو چراغ هليا تو ياهو روشن شد

با من حرف زد حلاليت خواست اونطوري كه به مخ پوك من رسيد فكر كنم داه ميره اور اب براي كارهاش من گفتم تو وبلاگش نميرم ولي اين حماقت رو. انجام دادم به اميد اينگه خود هليا وقتي حالش خوب شد بياد

خيلي ناخوشم اشك تو چشام حلقه زده نميدونم بخدا من وارد نظرات نشدم فقط همين پست رو ميذارم و خارج ميشم به هليا گفتم نميرم تو وبش ولي اين كار اميدوارم خوب باشه توي اين پست نظرات خودتون رو بذاريد كه هليا اگه

اگه :( نه به خدا توكل مياد بازم سريسع تو ياهو براش كپي كنم ببينه هر كي هر پيغامي داره بذاره

Show Recent Messages (F3)


Ali Mohamadiyan:
Ali Mohamadiyan: سلام عزيزمممممممممممممممممممممم
Ali Mohamadiyan:
Helyya Mohamadi: سلام
Ali Mohamadiyan: چطوري گلمممممممممم
Ali Mohamadiyan:
Ali Mohamadiyan: كجايي؟
Helyya Mohamadi: مرسی .خبی
Ali Mohamadiyan: اره قربونت
Ali Mohamadiyan: چطوره حالت
Ali Mohamadiyan: بهتري؟
Helyya Mohamadi: ممنونم
Ali Mohamadiyan: خهدا رو شكر
Helyya Mohamadi: چه مهربون شدی
Ali Mohamadiyan: كجايي
Ali Mohamadiyan:
Helyya Mohamadi: یه جای دور
Ali Mohamadiyan: نينا و خزان و پاييز ميم و بچه ها ارزوي سلامتي كردن برات
Helyya Mohamadi: مرسی از همتون. اگه اذیتتون کردم حلالم کنید .
Ali Mohamadiyan: نه بابا چرا چرتو پرت ميگي
Ali Mohamadiyan:
Ali Mohamadiyan: خدا رو شكر
Helyya Mohamadi: این پسورد وبلاگمه
Helyya Mohamadi: *********
Helyya Mohamadi: 3pinoud
Ali Mohamadiyan: خب
Ali Mohamadiyan: چرا به من ميدي
:-/Ali Mohamadiyan:
Helyya Mohamadi: من نمیتونم برم .
Ali Mohamadiyan: نينا شماره ميخواست گفتم تو قرنطينه اي نميتوني با كوچيكترين ويروس نزديك بشي
Helyya Mohamadi: بودم
Helyya Mohamadi: الان قرنطینه نیستم دارم میرم اون ور
Ali Mohamadiyan: اين ا و ولش كن چند وقت ديگه رو به راه ميشي
Helyya Mohamadi: کاری با خدا نداری؟ بهش بگم؟
Ali Mohamadiyan: مرض
Helyya Mohamadi: 
Helyya Mohamadi: جدی میگم علی
Ali Mohamadiyan: ميزنم لهت ميكنما
Ali Mohamadiyan:
Helyya Mohamadi: له شدم
Ali Mohamadiyan: من خودم حرفامو ميزنم بهش نميخوام
Ali Mohamadiyan: ميدونم اانم خسته اي مزاحمت نميشم
Helyya Mohamadi: خدا زده
Ali Mohamadiyan: دستور بفرما چيكار كنم؟
Ali Mohamadiyan: كفر نگو
Helyya Mohamadi: اگه  خبری ازم نشد تو وبلاگم بنویس که مردم
Ali Mohamadiyan: زده بوست ميكنه خوب ميشي
Helyya Mohamadi: بگو حلالش کنید
Ali Mohamadiyan: تا كي
Helyya Mohamadi: واسش فاتحه بخونید
Ali Mohamadiyan: سگ جون تر از اين حرفايي
Ali Mohamadiyan: نگو مرگ علي بخدا گريم راه افتاد
Helyya Mohamadi: یه جوری بگو جیگر همه کباب شه
=))Ali Mohamadiyan:
Ali Mohamadiyan: فدات بشم
Helyya Mohamadi: نخند. دارم جدی میگم مسخره
Ali Mohamadiyan: ولش كن خسته نميخوام بشي فقط از ته دل از خدا همه چيزو بخواه كه بذاره بازم ا همه دوستان باشيم
Helyya Mohamadi: البته اخرشو شوخی کردم ولی به همه بگو مردم که  نگن بی معرفته
Ali Mohamadiyan: نزن اين حرفو
Helyya Mohamadi: به همه سلام برسون
Ali Mohamadiyan: ميگما هليا بخدا روحيه خيلي و تلقين كن كه خوب ميشي بخدا از همه چيز برات بهرته
Helyya Mohamadi: من حالم خوب نیست
Ali Mohamadiyan: بهتره
Helyya Mohamadi: مرسی
Ali Mohamadiyan: كي خوب ميشي
Helyya Mohamadi: خدافظ
Helyya Mohamadi: چه سوالی
Ali Mohamadiyan: كي خوب ميشي
Helyya Mohamadi: شاید هیچوقت
Helyya Mohamadi: شاید هم فردا
Ali Mohamadiyan: به اميد خدا
Helyya Mohamadi: هر چی خدا بخواد
Helyya Mohamadi: بای
Ali Mohamadiyan: فدات
Ali Mohamadiyan: من هيچي نمينويسم تو وبلاگت
Ali Mohamadiyan: اينو بگم
Ali Mohamadiyan: از مهسا بخواهخ من طاقت ندارم
Helyya Mohamadi: مهسا تعطیله
Ali Mohamadiyan: مزاحمت نميشم باي گلم
Helyya Mohamadi: باشه
Helyya Mohamadi is typing...
Helyya Mohamadi: بای
Helyya Mohamadi has signed out. (12/27/2012 9:43 AM)

Ali Mohamadiyan: به اميد ديدار ميدونم ميايي تو قوي هستي و خودت روحيه ميدي به كسي نياز نداري خودت هستي و خداي خودت


و اين بود ماجراي من و هلياي عزيز

کدومش بهتره حالا؟

این روزا شکل  کولی ها شدم و همش می خواهم بالا بیارم . سرفه می کنمو هر لحظه ممکنه همه جا رو به گند بکشم که خوشبختانه این امر هنوز صورت نپذیرفته ولی  عنقریب است که ...

مامانم می گه پرزای روده یا مری یا چه میدونم هرچه که هست توی حالت عادی به سمت پایینه  و این جور وقتا بر میگرده سمت بالا و همینه که می خوای بالا بیاری .

فکر میکنم حالا که قیافم مثل کولی ها شده همه چیزو ول کنم و برم کولی شم . زیر همه چی بزنم و برم . تنها کاری هم که میکنم  دقیقا این باشه که برم  عاشق یه آدم دوره گرد بشم و هیچکدوممون آه در بساطمون نباشه و بعدشم بریم گوشه ی بیابونو شستهامونو بگیریم کنار جاده و هیچ خری هم پیدا نشه  که سوارمون کنه . اونوقت کوله مونوبا سختی برداریم و پیاده راه بیوفتیم . یه ماهیگیر دوره گرد ماهیگیری یادمون بده بعدش با چوب ماهی بگیریم و شام ماهی کبابی رو آتیش بخوریم . بعدش هنوز شب از نیمه نگذشته دوره گرد رو هم ولش کنم و برم ایتالیا ... مانکن شم . مانکن یه پیرمرد با موی سفید و پیراهن راه راه و شلوار سورمه ای و بندینک سفید و یه قد کوتاه . پیرمردی که از من متنفره و وقتی روبروش قرار میگیرم می خواد سر به تن من نباشه چون قدش تقریبا یه متری از من کوتاه تره. چند ماه می مونم و حسابی که گرسنگی کشیدم بازم میزنم زیر همه چی . لباسهامو فرومیکنم تو حلق پیرمردک و بعدش می رم هرچی کربوهیدرات توی دنیاست رو سر میکشم  .

شایدم جادوگر شم . با موهای سیاه و وز وزیه بلند و ناخنا ی دراز... چشماموسیاه کنم  و یه زن رو به یه نفرین ابدی طلسم میکردم . حالا ابدی هم نه... حتما یه راهی واسش میذاشتم تا نفرینو طلسم بشه که باطل شه . مثلا یک بوسه از یک مرد بی نهایت زشت  . بد هم نیست . یه عقیده ای وجود داره که می گه مردای بی ریخت جذاب ترن  !!!

راهبه ... خود خودشه. اصلن میرم راهبه میشم . یه راهبه  سست اعتقاد که یه روز ... بالاخره یه روز با یه گانگستر از صومعه فرار میکنه و میزنه به چاک .

یه فکرایی هم واسه روزای پیری کردم . می رم معبدهای هند و بست میشینم و اونجا  روزه سکوت میگیرم. بعدشم که احتمالا میمیرم  . برای این قسمت دیگه من نمیتونم چیزی بگم چون به من مربوط چون وقتیکه من وجود دارم مرگ نیست و وقتی مرگ موجودیت پیدا میکنه من دیگه وجود ندارم .

پ.ن: من برگشتم ولی ببخشید اگر حضورم غیر فعاله ...دم همتون گرم ...

خل بازی.....

-:چرا تو " بی اف"  نداری؟؟

+:خیلی تعجب آوره؟

-:بلـــــــــــــــــــه!!

+:

-: خوب  چیزیه که همه دارن!!!!

+!

در پاسخ به  این گونه از بشر (شما می تونید بخونید جونور )باید عرض کنم که کم کم دارم خودم هم به خودم شک میکنم از بس که ملت توی گوش آدم ویزویز میکنن...

اصن میدونین چیه؟؟ گاهی دلم میخواد همسن خودم بشم....

۱-برم عاشق یه نفر شم یارو معتاد باشه، از اینا که قیافشون زار میزنه  بعدش من هی بگم دوستش دارم و میخوامش و بابا بگه نه باید ولش کنی و من بازم بگم دوستش دارم و کلی خربازی  درآرم

۲-یا اینکه عاشق یه نفر شم۶ سال از خودم کوچیک تر...درسای راهنماییو  بش یاد بدم

۳-یا یه نفر که اون سر دنیاستو با وبكم با بابا آشنا كنمش بگم :دیوید ، بابا... بابا دیوید!!!

۴-يا عاشق و سینه سوخته یه  پيرمرد 90 ساله شم!!!! بگم یا این یا هیچکس

۵-يا اینکه دلباخته  یه دونه  از اون اراذلا شم که هي سر من  داد بکشه  و منم هی عاشق تر شم

۶-يا عاشق پسر یکی از فامیلا شم که باهاشون قهریم و خونواده هامون سایه همدیگرو با تیر میزنن و خل بازی در آرم که من فقط همین میخوام و رگمو بزنم  !!!!

۷-یا اینکه عاشق ساسی جون خودمون بشم ( این ساسی جون ما با اونی که شما ها میشناسید توفیر داره)بعدش با هم فشن خفن ناک کنیم جوری که انگار همین الان از گیس و گیس کشی برگشتیم با هم بریم یونی ...مردم هم ما رو به انگشت به هم نشون بدن

8-میشه هم عاشق پسر همسایمون شم بعد همو از پنجره های اتاقامون ديد بزنيم و دزدکی  بخنديم!!!

و سر آخر من گزینه 9 رو انتخاب میکنم  چونکه اینجانب  همسن و سال خودم نيستم و دقيقا 70 سالمه و اين كارها دیگه  از من نوعی  گذشته.

پ ن۱:ولی خیلی وقتا دوست دارم خل بازی در بيارم.

 

من و سیگار...

دیشب دایی جون یه ست فندک و زیرسیگاری با یه روکش چرم مشکی خریده بود. با اینکه واسم کاربردی نداشت  ولی دوست داشتم بین آت و آشغالای بی استفاده ی خودم داشته باشمش. دایی قولشونو  بهم می ده ولی با یه شرط! می گه میدمش به تو به شرط اینکه سیگاری بشی. بعدم پاکت سیگارشو درمیاره و یه نخ می ده دستم. مات موندم! از تجربه کردنش بدم نیومد...

آماتور بودنمو می شه از نحوه دست گرفتن سیگارفهمید! یه نخ سیگارو بین 2 تا انگشت اشاره و شصت گرفتمو سعی میکنم که فندکو روشن کنم و سیگارو بگیرونم(فکر کنم فعل رایج برای سیگار روشن کردن همین باشه! هان؟؟ گیروندن!؟ درسته!؟) دایی می خنده به حالتهای من و به چشمای چپ شدم که نوک سیگارو نشونه رفتن! بعد از یه عالمه تلاش بالاخره موفق می شم...

حالا من هستم و یه نخ سیگار،پُک میزنم بهش،دودش میکنم،چشمامو تنگ میکنم و خاکسترشو نگاه میکنم که با هر دفعه پُِِِِک زدن زیادتر می شه...

اولین پُک... (این مدلیه دیگه دایی! نه!؟)

دومین پُک... (اوووووووووه!)

سومین پُک... (بد م نیستااااااا خوشمان آمد!)

دایی دیگه نمیخنده...نگرانه از چشماش میخونم که می خواد داد بزنه: تمومش کن! ترسشو قشنگ حس میکنم...می ترسه که خوشم اومده باشه... ساکت می ره کنار وسایلش  زیر سیگاری و فندک  کذایی رو برمی داره..انگار که بخواد بگه: غلط کردی که از اینا خوشت اومده و غلط خوردی که با سیگار بخوای حال کنی!

حالا سیگارو کاملا حرفه ای لای انگشتام گرفتم اما بهش پُِک نمیزنم... خاموش می شه...مزه ی دهنم خیلی  بده...دهنم بوی گند دود میگیره...حالم از مزه ش و بوش بهم میخوره!

دیگه مطمئنم که هیچوقت سیگاری نمیشم و زنِ آدم سیگاری هم نمیشم! شوهر فرهیخته ی بنده  زنی رو که به جای عطر، بوی سیگار بده رو می خواد چی کار و بنده مردیو که از ترس بوی گند دهنش نشه بوسیدش می خوام چی کار ;)

به دایی هم نمیگم که خوشم نیومد...بذار پشیمون بمونه تا ازین به بعد واسه شوخی وخندیدن ، سیگار دست این اون نده....

عمه ریزه و ....

یک عمه ای داریم  ما که همچین بگی نگی ریزه میزه ست و قلب بسیار بسیار مهربونی داره. اشکشم دم مشکشه و با کوچکترین تلنگر بساط گریه  و مویه  رو پهن می کنه و شوهر طفلیشو مجبور میکنه تا توی هر شرایطی بغلش کنه، ، نوازشش کنه و غیره!

دیشب یکی از همون شبهای پر اشک و زاری  عمه جون بود. همین که ما وارد خونه ی بابا بزرگ که سایش مستدام باد شدیم و جلوس فرمودیم، عمه جان حموم بود. و مشغول  حرف زدن با اهل بیت بودیم و خوش و بش  که عمه با موهای خیس  و یه حوله رو سر اومد تو اتاق و همین که چشماش به جمال مبارک  اینجانب  افتاد بنا رو گذاشت بر گریه و زاری و مویه و ناله... منو بغلم کرد که ای جان عمه، عمه ات بمیره برات!

منم هاج و واج مونده بودم اون زیر...کدوم زیر؟!! دقیقا زیر بارش اشک داغ عمه  و قطره های سرد آبی که از موهای عمه  میچکید و همینجوری میریخت رو سر و صورتم! بعدش با خودم فکر کردم که نکنه مُردم و خونم گرمه که نمی دونم چی شده و حکایت این گریه و زاری چیه! نکنه مریضم! علیل نباشم یه وقت و بهم نگفته باشن! طلاق چی، طلاق نگرفتم ولی از کی!؟ نکنه کنکور قبول نشدم، کدوم کنکور!؟ نکنه بیست نگرفتم، از کدوم امتحان آخه!؟ خلاصه لحظاتی رو عمه همچنان در سوگ من گریست...کم مونده بود منم گریه زاری راه بندازم برای خود بدبختم که هنوز نمی دونستم چه خاکی بر سرم شده! ای بدبخت من...ای بینوا من!

 خلاصه عمه  میگریید و شوهرشم اونورتر یه قیافه ی غمگین به خودش گرفته بود و مثل پلنگ در کمین نشسته بود تا عمه جون که روی من چنبر زده بود ازم جدا شه، بعد آقای پلنگ رو عمه چنبر بزنه و ناز و نوازش کنه که گریه نکنه و اینا...!

آخر سر دیگه  اعصابم قهوه ای شد و داد زدم که ای عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! د بگو من چه مرگم شده که روی نعش زندم شیون میکنی آخه!؟

عمه هم با هق هق جواب داد: یه خواب خیلی بدی دیدم! دل تو دلم نبود که هر چی زودتر ببینمت..!

خوابشم اینطور شروع می شد  که منو مامان بزرگمو عمه ریزه و اون یکی عمه رفته بودیم بیرون.  که یه دفعه یه  اسب و یه فیل رم کرده از دور میان طرف ما . یه ضربه به مامان بزرگ می زنن ولی خدا رو شکر ایشون آسیبی نمی بینن، عمه ریزه از ترس می پره تو بغل مامان بزرگ! اسب پدرسوخته هم اساسی منو لگد میزنه. بعدشم هم جناب  آقای فیل حسابی از خجالتم درمیاد و کله مو له و لورده میکنه  و بدنمو آش و لاش . و تا این اندازه هم دلشون خنک نمی شه بی شرفا و لاشه ی منو زیر لگداشون می برن با خودشون و همونجور تاخت و تاز کنان راهشونو ادامه می دن تا از دید دور می شن! اون یکی عمه هم هی دنبالشون بدو بدو میره و گریه زاری می کنه. از اون طرفم عمه ریزه و مامان بزرگ همچنان همدیگه رو سفت بغل کردن و جیغ و داد و گریه و فغان می کنن و برای من  سو و شونی به راه انداختن! طفلکی من!

از شما چه پنهون خوابشو که تعریف کرد خودم هم دلم واسه خودم تنگ شد و به عمه حق دادم اونجوری دلتنگی کنه! البته من خیلی زود یادم اومد این خوابی بیش نبوده و شروع کردم به مسخره بازی. گفتم عمه اون  فیل سپاه ابرهه و اون اسب  عزیر نبی تو خواب شما چکار  میکردن....اصلا با من چکار داشتن! پسر عمه  گفت که این مامان ما حادثه  کربلا رو با دخل و تصرف توی خوابش دیده! و مامان بزرگ عینکشو درآورد  و فیگور یوسف پیامبر و گرفت که خوابو تعبیر کنه: اسبه چه رنگی بود؟ فیله چی؟ ماده بودن یا نر!؟

همینکه سوال آخرو پرسید بهم برخورد و گفتم: مامانی، من تو خواب عمه ریزه تلف شدم، اونجا عمه تمام نگرانیش من بودم! تو اون هاگیر واگیر عمه کجا یادش بوده که یه سری هم به خشتک همایونی اسب و فیل بزنه!

خدا رو شکر تونستم فضا رو عوض کنم ولی هنوز تمام بدنم  درد می گیره وقتی فکر می کنم زیر سمهای  اسبهاو فیلها مُردم تو خواب عمه!(حالا یه اسب و یه فیل! بالاخره من که مُردم زیر لگدشون!)

هرچی سر جای خودش...

تصور کن یه موز خوش برورو رو پوست می کنی و بادمجونی دراز ازش سر در میاره بیرون! خوب بادمجون اصلا  بد نیست، اتفاقا کلی هم تنوع غذایی داره!

یا اینکه با یه لذت ناشی از مزه گوجه سبز که همراه  با ملچ و مولوچ  توی ذهنت نقش بسته، یه گاز گنده به گوجه سبز  می زنی ولی  مزه  شلغم خام میاد زیز زبونت! بله ..نمیشه منکرش شد که  شلغم بسیار مفیده و سرشاره  از پنی سیلین ..

یا مثلا یه لیوان آب زرشک رو به هوای اینکه  سرد و ترشه  سر می کشی بالا  تا جیگرت همچین حال بیاد ، ولی  به گونه ای غریب مزه شربتهای عاشورا رو دارو که از شدت شیرینی دستگاه گوارشتو به آتیش میکشه و به خاطر گرمای ناشی از موندن زیر آفتاب دلتو زیرورو می کنه! استغفر الله .......... توهین به مقدسات مردم!!!!!زبونم لال!

فکر کن توی یه صبح بهاری، همراه با نسیمی ملایم سرتو بین گلهای درخت یاس فرو میکنی، تمام نیروتو به بینی ات می دی تا همه عطرش رو یه جا تا مغز استخونت بفرستی و در کمال  ناباوری  بوی سیر که موندگاری وحشتناکی هم داره حالتو خراب می کنه! صد البته  که سیر گیاهیه با خاصیتهای فراوان!

...

هرچیزی وقتی جای خودشه خیلی هم خوبه!

تو خوبی ولی سر جای خودت نیستی و اینجوریه  که من تنها موندم و با تنهاییام خو گرفتم... نازنینم!

و تو هیچ وقت  نمیفهمی تاوان سنگین و کمر شکن نبودنتو من یه تنه پرداختم توی تمام این سالها!

بازم خدا رو شکر زیر بار علم له نشدیم...

پدر از ارائه مقالات من بسی خوشحال می شه. اینجوری خودشو گول می زنه که دخترش یه آدم علمیه. از شما چه پنهون، یکی ازبزرگترین  انگیزه های اینجانب  واسه نوشتن مقاله و شرکت توی همایشها و سمینارها و کنفرانس ها و  خزیدن  توی مجامع علمی، به خاطر حال دادن به پدر جانمانه. اگرچه همیشه  لحظه   ثبت نام  کردن و پرداخت کردن هزینه همایش واسم  بسی ناگواره ولی  بالاخره باید یه جایی چرندیات علمی رو با جماعتی و افرادی به اشتراک گذاشت دیگه!؟ نه؟!

سمینار آخری که برگزاریش چن روز قبل بود ، یه حسن خاص داشت و اونم  ثبت نام بی هزینه ش بود و به همین علت اندازه ی خوشحالیمو فقط خدا می دونه و بس.. مخصوصا  اینکه مدتیه پولهام ته کشیدن و بنده هم اصلا دوست ندارم هزینه هامو از پدرجان طلب کنم. و اصرارهای عمه جانمان رو  مبنی بر خریدن  مانتو و  شلواری  مناسب جهت شرکت در سمینار فوق الذکر که البته  از صدقه سر عمه جان بهش دعوت شدمو هم پشت گوش انداختم...مانتو و شلوار فاستونیمو که بسی هم رسمیه اتو کشیدمو کیف خانومانه ای رو هم  برداشتم و به همراه  مقنعه مشکی ام پوشیدم، یه لاک محو و کمرنگ هم روی ناخنهام کشیدم...اما دلم شلوار جینمو می خواست و کوله پشتیه آبی رنگمو  که اصلا نمیتونست واسه یه همچون سمیناری مناسب باشه!

به پرواز صبح نرسیدم و جا موندم  و مبلغی رو اندازه  پول یه مانتوی باب دل عمه جان دادم و بلیط خریدم!!!! تو فرودگاه هم یه هزینه ی تقریباً کمرشکن به راننده پرداخت کردم که اگه  با پرواز قبلیش رفته  بودم ماشین مخصوص سمینارو سوار می شدم، اونم با یه عالمه عزت و احترام! کسی چه میدونه، اصلاً شاید راننده اعزامیشون در ماشینوهم واسم باز می کرد، خم می شد و اونوقت منو  به داخل ماشین هدایت میکرد! فقط خدا می دونه که چقدر دلم واسه اون پول بی زبون سوخت ! بازم خدا رو شکر که پرواز بعدش واسم جا داشت و تقریباً سر ساعت  توی محل حاضر شدم!

اونجا بین یه عالمه  مرد گنده منده که بیشترشون هم سن و سال پدر و پدر بزرگم بودن جایگاهمو پیدا نمی کردم و همش از خودم سوال میکردم  چرا تعداد خانمها از انگشتهای دست هم کمتره! اونا هم سختشون بود که این جوجه تازه نفس (من) رو داخل آدم حساب کنن! عمق فاجعه اونجایی بود که  مجبور شدم  ناهار رو سر یه  میز با 6 تا مردک چاق و چله و به شکل  خنده داری  پرخور صرف کنم  ! بازم خدا رو شکر که گرسنه نموندم بین اون همه شکم گنده ی بی خاصیت!

راستی نگفتم اندک خانومای موجود هم با چنان  سر و وضعی  درخور مجلس حنابندان در جلسه حضور داشتن  و من فهمیدم خیلی هم نباید مهم باشه که چه لباسی واسه کجا مناسبه! بازم خدا رو شکر که همون چندتا خانوم (حالا به هر شکلی) بودن و دلیلی شدن واسه قوت قلب بنده ..در غیر اینصورت جو خیلی سنگینتر می شد از اون چیزی که بود!

نمی دونم چرا ارائه ی مقالات یه جوری بود!!! یه جورایی کپی پیست بود! شبیه تحقیق های اینترنتی و دانشگاهی دانشجوها و یا برداشت مستقیم از کتابهای متفاوت! و فهمیدم  اون همه زحمتی که کشیده بودم اضافه کاری و بی جهت بوده! بازم خدا رو شکر که فهمیدم ،در غیر اینصورت این روند الکی زحمت کشیدنو توی برنامه های دیگه هم جا می دادم!

نمی دونم چرا جایزه مقاله برتر رو به یه آقایی دادن که مقاله ش به هیچ عنوان هیچگونه  ربطی به موضوع سمینار نداشت که نداشت!!!! اون آقا همش فلسفی حرف میزد و بهمون گفت که تدبر با تعقل متفاوته ! بهمون گفت  تفکر خیلی مهمه!!!!!! ولی جایزه رو گرفت، اونم با عنوان مقاله برترهمایش!!!!! بازم خدا رو شکر که جایزه مقاله برتر رو به من ندادن ،در غیر اینصورت  همینطوری الکی الکی باورمیکردم که مملکتمون بی  سر وصاحاب نیست و همایشهامون حقیقتاً علمیه!

بهتون یه چیزیو نگفتم!!!!!گفتم!!!!!؟ برنامه ناهار تو یه سالن بسیار مجلل بود. بیشتر از 15 نوع غذا، 7-8 نوع سوپ، 10-12 نوع سالاد وترشی و نوشیدنی و ژله اونم با یه سفره آرایی محشر! شبیهش رو هیچ جایی ندیده بودم وحتی توی خیالم هم نمی گنجید! بازم خدا رو شکر که  ندید بدید و ناهار همایش علمی-اشرافی ندیده نمردم!!!!

خلاصه دلم براتون بگه که کم مونده بود کمرم زیر اونهمه بار علمی بشکنه! بازم خدا رو شکر که  نشکست!

لکه ننگ

من یه لکه ی ننگ دارم.اونم اینه که ظلمو می بینم اما سکوت میکنم. البته میخوام که حرفی بزنم. مخصوصا اینکه یه صدایی تو گوشم می گه: "گور به گور ذلیل مرده، تو همونی که تو دانشگاه تا پای اخراج شدن پیش رفتی ولی ساکت نشدی.... پاشو گمشو برو یه چی بگو. این روزها هم تموم می شن ولی بعدا نمی تونی به خاطر سکوتت با خودت کنار بیاییا. ولی همین که میام بلند شم یه صدایی تو اون یکی گوشم می گه: "اصلن تو زورو. اصلن 5 هیچ به نفع  تو. آخرش چی؟ سیستمو که نمی تونی عوضش کنی. آخرش جز مشکل درست کردن واسه خودت هیچ کاری نمیکنی. بتمرک سر جات.اصلن بزار همو جر بدن. تو رو سننه؟

دلتنگ

روی سخنمان با خودمان است...

وقتیکه بهمان میگویند که با فریاد جمله بسازیم  دوست داریم که بیشتر ساکت بمانیم....

ولی وقتیکه بهمان بگویند سکوت کنیم دوست داریم یک ریز حرف بزنیم.

در کل وقتی مجبورمان میکنند که کاری را انجام بدهیم دوست داریم خلافش را انجام بدهیم. شاید مرض داریم...نمیدانیم...

هر چند که ژن  سخنوری (یا به عبارتی وراجی) ارثی میباشد  و در ما بسی  قویتر از سکوت است !!!!!!!

یک قلک خریده ایم و با خومان عهد بسته ایم که هر وقت دلتنگت شدیم تویش پول بریزیم،این روزها بدجوری پولدار شده ایم،ببین!!حتی وقتی که نیستی هم یک جورهایی زندگیمان را  متغیر  میکنی...!!

ثروت ما زیادتر  و فاصله هامان زیادتر  و دلتنگی هایمان هم  زیادتر  شده...

همه چیز دارد زیادتر  میشود!!گرمای زمین زیادترشده ،سوراخ اوزون گنده تر،تعداد آدمها زیادتر، ماشین ها، فال فروشهای  سر چهار راه،تعداد رستورانها و همینطور تعداد گارسون ها ،و  آدمهایی که میخواهند توی قلبت جا بشوند، خاطره ای بگذارند و بروند،فقط یک چیز ثابت مانده  قلب ما  و جای همیشه محفوظت در آن ،میخواهی امتحان کنی اش؟!! 

کاشکی چیزی این  وسط مسط ها کمتر هم میشد!!

مثلا  فاصله!!

علم بهتر است یا ثروت؟!!

خردتر که بودیم از ترس معلممان جوابمان بود:علم ،الان  که دیگر  معلم بالای سرمان هم نیست باز هم  جوابمان همان علم است  ،علم به حضور همیشگیمان در ذهنت  این علم ما را  بسی  مغرور میکند!

دیگر قلکم  پر شده...جایی ندارد،فقط به ما بگو  که بلیط برگشتنت را بخریم یا قلکی دیگر؟!!!!!

 پ.ن: از تمامیتان سپاسگذاریم....ممنونیم که مارا همواره به یاد دارید در اولین فرصت سراغ تک تکتان می آییم. باتشکر

دیدم که میگماااااا.....

اینایی رو که دستور پخت  شیرینی وکیک میدن رو دیدید؟ شنیدین که می‌گن  آردو کم کم اضافه کنین، بعد اگه کم بود دوباره یه مشت دیگه آرد بریزین؟ هیچوقت نشده که بگن آرد زیاد بریزین اگه اضافه بود، برش دارید.

می‌دونید؟ نمیشه آرد ریخته شده رو برداشت. با شیر  و تخم مرغ و شکر و هزار کوفتی دیگه که قاطی میشه. نیست و نابود میشه.

رابطه های بین آدمها هم همینجوریه. از کم شروع کنین. یهویی که نزدیک آدما بشید، دیگه نمیشه ازشون دور بشید. نه شما تاب میارین و نه اون. راه رفته رو نمی شه برگشت.

زود نزدیک نشین. همه مزه راه به با طمانینه برداشتن گامهاست…

هلیای پر  مشغله...

 

چطور می­شه کسی که روزی 20 بار به  اینجا سرمی­زد و یه روز در میون می­نوشت، یه دفعه عین معشوقه های سرخوش که خیالشون راحته که هر چی هم ناز بفروشن، عاشقشون سفت و سخت سرجاش واستاده، می­گذاره و می­ره؟ قهر!!! که نه… اما دور می­شه. ساکت می­شه. عقب می­شینه و تماشا می­کنه.

چطور می­شه که من گاهی ۱۰-۱۱ روز ننویسم؟ درسته سرم شلوغ بوده، درسته که اصلا وقت سر خواروندن هم ندارم ، درسته که گاهی تمرینام  به  شب هم می­کشه، درسته که اینترنت زیاد قطع میشه، درسته که امتحان دارم..همه ی اینا درسته! ولی دلیل نمی­شه. می­شه؟

کسی که بلاگ نویس می­شه، اصلا کسی که دست می­بره به نوشتن واسه  این و اون (حالا هر چی هم چیزایی که مینویسه مسخره و جفنگ باشن) همین که تعدادی انگشت شمار دائما نوشته هاتو میخونن، یه وظیفه واسه اون آدم ایجاد می­کنه. اینکه دائم بنویسه، دائم حرف بزنه.

نمی­شه که هر روز دلت  خواست بنویسی و هر روز که سرت شلوغه و حسشو  نداری، سکوت کنی و زبون به دندون بگیری!

اینا رو به خودم میگم، اینا رو می­نویسم که یادم بمونه.

 

پ.ن: می خواستم از راه عذر کوتاهی ، یه کم واقعه نگاری کنم و از اتفاقای چند روز گذشته بنویسم؛ دیدم که چی؟ برای کدومتون مهمه که من چکارم و کجا می­رم و روزام چطور می­گذرن. نه… تو رو خدا! براتون فرقی هم داره؟!

آقا همینجوری بی خودی فیلم نگیرین ....

دیشب همینجوری با بی حوصلگی نشسته بودم و آهنگا و کلیپای قدیمیو نگاه میکردم. بابا هم پیشم نشسته بود. فایلها رو  یکی یکی باز می کردم و با هم می دیدیم، تا اینکه رسیدیم به فیلمای کوتاهی که پارسال با دوستام با موبایلامون گرفته بودیم.همون موقع که با تیم رفته بودیم شمال اردو...

بابا اول کلی به فیلما و خل بازیامون خندید ، یه خورده که گذشت یکمی اخم  کرد که مثلا حساب کار بیاید دستم "اگر دفعه بعد دیگه گذاشتم تنهایی جایی بری!" ولی من کلی خندم گرفته بود وقتی خط و نشون واسم میکشید ، بهش  گفتم بابا دوست دارم قورت بدمت  وقتی غیرتی میشی!!! خنده شو با بالا بردن یه ابرو  قایم می کرد... ولی واقعا بعضی وقتا عصبانی می شد از دستمون... و جالبش  این بود که نمی دو نم چه مرگم بود که بیخیال نمیشدم .

تا اینکه رسیدیم به یه فیلمی که من گرفته بودم. صحنه هم اینجوری بود که دم دمای غروب بود و دریا مواج ، بچه ها به ترتیب واستاده بودن و فکورانه زل زده بودن به دریا! من دوربینو میچرخوندم رو صورتاشون و بعد رسیدم به خورشید ، بعدشم دریا، و  بعدش دوربینو چرخوندم بین چهره های مردم که محو غروب و دریا شده بودن و میخواستم که توی یه دایره ای بازم برسم به بچه ها..

که یهووویی در حین این چرخش، رسیدم به چادرایی که توی ساحل زده بودن... اولی که هیچی، دومی هم هیچی، توی چادر سوم  ، چند تا پسر نشسته بودن و دقیقا هم منو  زیر نظر داشتن! و همینکه دوربین بهشون می رسه ، طی یک حرکت خود جوش! همشون رو زانو بلند می شن و دستاشونو میذارن رو لباشون و هی ماچه که واسه دوربین! می فرستن  ومی فرستن!!!

.

.

.

یه لحظه فقط صدای بابا رو شنیدم که موقع  بیرون رفتن می گفت:" اگر من احمق دیگه گذاشتم!"

پ.ن1: تا حالا متوجه  این صحنه نشده بودم ، چه وقت فیلمبرداریش  و چه بعدش!

اگزیستانسیالیست

سر کلاس بودم. یه دختره که اول صبح  کلاه منگوله دار یه  بچه 5 ساله‌ رو  از رو  بند  کش رفته، داره دررابطه اگزیستانسیالیسم صحبت میکنه.
مشکل اینه که یه کلمه هم از حرفهاشو نمی‌فهمم. یه جوری از کامو و سارتر و سیمون دوبوار صحبت میکنه  که انگاری سالیان ساله با همدیگه توی یه بار ‌نشستن و هسته‌ گیلاس قورت ‌دادن! یه کم از این می‌گه و یه کم از اون...مچ دستهاشو را به طرز احمقانه و ناشیانه  تو هوا تکان می‌ده و شعر می‌خونه.
بعد یه سری بچه مزلف مو بلند و بلوند و فرفری که همشون مغزشون طاسه واسش دست می‌زنن.
منم که به صدای خرناسای بغل دستیم گوش می‌دم که به احتمال زیاد تو زندگی قبلیش خرس قطبی بوده که اینجوری راحت رفته تو خواب زمستونی...سرش وسط صفحه‌ 968 کتابه، دهنش بازه  و آب دهنش ریخته تو صفحه‌ی 968 و دقیقا  رو کلمه‌ ژان پل سارتر!!!!!!!!
بیچاره سارتر اگه می‌دونست که بعدا دانشجوها چطوری  با مسئله‌  اگزیستانسیالیسم رفتار می‌کنن، اصلا هیچ وقت، اگزیستانسیالیستو  عنوان نمی‌کرد و همینطور اصالت وجود رو !

 

مستان....

چند وقتی بود که توی تنهاییم غرق بودم. هی گذشت و گذشت  ...تا  دیشب که اوج تنهاییم بود. کنسرت گروه مستانو دیدم. همونکه همگی لباسشون سفیده و تو تالار وحدت اجرا کردنش ... چقده باهاش اوج گرفتم ... پرواز کردم...چقده با حال و هوام هماهنگ بود ... چقده تکنوازی تارش زیبا بود ... خیلی به دلم نشست ... چقده اون قسمتیو که دف زن و تنبک زنش با هم کل انداختنو  دوست داشتم ... چقده شیرین بود اونجا که همای (خواننده گروه ) با اون صدای گیراش خوند:  " مست مستم ساقیا..ناخورده مستم ساقیا.... " و استاد با تنبک همراهی میکردش ... اونجایی که گفت : "مستان هوار...مردم هوار ، از دست این بی بند و بار" ... " آن دم که مرا میزده در خاک گذارید..." ... تا به امروز  این همه شعر زیبا و پر معنیو ، یه جا نشنیده بودم ... خلاصه که کلی کیف  کردم ... اشکهام شاهدن ...

پ.ن : تو که یکی از خواننده های پر و پا قرص و سر کوک اینجا بودی ... چند وقتیه که روی  فرم نیستی ... چرا؟ ....نمیدونم  ...

کتابخونه ی نوی ما

حدودا یه هفته ای میشد که بابا مشغول بودن به درست کردن یه کتابخونه ی نو توی پذیرایی ، تا بالاخره پریشب یه اقایی اومد و درهای شیشه ایشو  هم نصب کرد و این کتابخونه رسما عضوی جدید از خانواده ماشد.
همون قدر که من از دیدن DVD هام تو قفسه ی اتاقم حظ میکنم، بابا هم از دیدن کتاباش تو کتابخونه  لذت میبره.
دقیقا  بعد از بریدن روبان و افتتاح این کتابخونه، بابا خانوم ما مشغول شد به تمیز کردن شیشه ها شو قفسه هاش و تا یه ساعت بعدش تقریبا پر از کتاب شده بود.
به گفته ی خودش میخواد تو این کتابخونه ی نو "صد جلد از کتابایی که قبل از مرگ حتما باید خوند" رو بذاره. (و اصلا بعید نیست که بنده  رو هم مجبور کنه به خوندن)

دیشب موقع شام بابا هی سرشو میچرخوند سمت کتابخونه و با یه شادی خاصی به من گفت "خیلی عالی شده هلیا نه؟" و من با هیجانی فراوان جواب دادم "اووووووف تکه، بی نهایت عالی شده"
ولی حالا میخوام اعتراف کنم که تا الان، بنده کلا بیشتر از 10-12 ثانیه  اون کتابخونه کذاییو نگاهم نکردم. یعنی واقعا اصلن نمیدونم چه ریختیه!

خواستم بگم یه همچین گل دختری داره بابام! :دی

پروانه دعاهای من....

بعضی چیزا قابل گفتن نیست. بعضی حرفها رو نمیشه بازگو کرد. بعضی احساساتو نمیشه تشریحش کرد. هرچی هم که با وبلاگت احساس صمیمیت داشته  باشی، بازم یه بخشایی از زندگی هست که نمی شه لخت و عریان کردش و اینجا تو جمع به نمایش گذاشتش.

این روزا خیلی دعا می کنم. نه اینکه دستهامو بالا ببرمو احیاناً سجاده ای پهن کنمو ذکری بگمو و کتابی بخونم.… نه! این روزا توی تمام روز و تمام شب همونطور که راه می رم و میخورم و میخوابم و کار میکنم و ولو می شم و میخندم و میخونم یه “من” دیگه ای توی قلبم داره دعا می خونه. توی تمام این مدت ملتمسانه می خواد. طلب می کنه. به التماس و زاری…

من ولی تک تک این دعاها رو میبینم که به محض اینکه از دهان من بیرون میان، پروانه های رنگی ای می شن… قرمز و سبز و آبی و زرد ونارنجی و هزار تا رنگ دیگه… همهشون سبکبال و زیبا…

ویژگی پروانه ها رو که میدونین؟ اصلاً بلند پرواز نیستن… اوج پریدنشون  شاید تا بالای اون درخت سرو باشه.

واسه همینه  که پروانه  دعاهام نمیرسه  به خدا، بالهاشون می سوزه…

واسه همینه که دعاهای من همشون بی پاسخ موندن…

ساعت 9

ساعت 9 صبح بود. خسته و ویرون و درمونده بودم.

از یه مکالمه تلفنی برمیگشتم! مکالمه ای که هر جملش یه آجر از دیوار روحم رو برمیداشت…اونقدر برداشت و برداشت و تا من کلاً ویرون شدم. مکالمه تلفنی بود.از یه راه خیلی دور... نمیشد بین حرفها بپری بین آغوش مخاطبت و با بغض دستتو روی لبهاش بذار که هــــیـسسسسسسســـس… دیگه نگو!بس کن! دیگه ادامه ش نده! نمی شد.........… می دونین. درد داره که از یه چیزایی فرار کنی و به همون چیزا متهم شی.

ساعت 9 صبح بود.

جسم خستم، روح ویرونمو به دوش میکشید ولخ لخ کنون تا دانشگاه میبرد. می خواستم پیاده برم. بی خیال کلاس و پروژه و کار شم. نم نم از کنار دیوارهای  سنگی و خیس پارک اونطرف خیابون… اونقدر با خودم  توی جدال بودم  که اصلا نفهمیدم چطوری جلو یه تاکسی رو گرفتم. لج کردم. میخواستم که سوارم نکنه. بهش گفتم که پول خورد ندارم. چهره ی مهربونش با لبخندی باز شد و گفت: عیبی نداره دخترم، سوار شو یه کاری می کنیمش. سوار شدم. تو خودم بودم. خسته، پر ازبغض… وقت پیاده شدن یه ده هزار تومنی نو گذاشتم تو دستش. با یه آرامش خاصی نه هزار و ششصد شمرد و به من برگردوند. یه سر پول ها رو محکم تو دستش گرفت. از بین  شیشه ی جلو نگاش کردم. فقط گفت: بخند دخترم. اگه لایق باشی، خدا ازت دریغ نمی کنه.

و بعدش رفت. رومو که برگردوندم ساعت 9 صبح قشنگ تری بود.

 

هاااا...زندگیه دیگه

ها
زندگیه دیگه
کار  آدمو به جایی میرسونه
که یه روزی چشم وا  می کنه و می بینه  همه اعتقاداتش رو به باد داده .
کار  آدمو به جایی میرسونه
که ترجیح می ده حرفی واسه گفتن نداشته باشه
دلی واسه تپیدن نداشته باشه
شوقی واسه بودن نداشته باشه
زندگیه دیگه
کار  آدمو به جایی میرسونه

که دیگه بی خیال  همه چی و همه کس شه
کار  آدمو به جایی میرسونه
که توی سکوت ادامه بده

واسه همون چند متر راهی که باقی مونده

زندگیه دیگه
ها

 پ.ن: اینکه آدمای دنیا یه  روز عوض شن یه خیال  خامه.. باید باور کنیم که هر روز .. فقط.. عوضی تر میشن.

آقا شما واسه تولد باباتون همون عطر رو بخرید بهتره ....

آقا شما واسه تولد باباتون همون عطر رو بخرید بهتره ....

دیشب رفتم واسه تولد بابام یه گوشی توپ خریدم.
به فروشنده گفتم که اگر این گوشیو نخواست، تا فردا میارم تعویض میکنم.
خلاصه با کلیاتی ذوق و شوق کادو پیچش کردم و بهش گفتم چشمهابسته، دستها جلو و  جعبه کادو رو گذاشتم کف دستهاش.
وقتی دید واسش گوشی خریدمو از شر اون  گوشی چغندر لعنتی راحت شده، از شدت خوشحالی داشت تشنج میکرد.
خلاصه بعد کلی ماچ و بوس و بغل و این جور چیزا.
یکی دو ساعتی نشستیم  پیش هم  و با هیجان همه چیو واسش توضیح دادم. از جی پی اسش  گرفته تا اس ام اس و بقیه چرت و پرتاش.
و 10 دقیقه... فقط 10 دقیقه به حال خودش رها کردمش که با گوشی کار کنه . جلو 4تا مهمون(خواهرش و مادرش و ...) داد و فریاد و فغان راه انداخته که من این گوشیو نمی خوام!
همه با چشمای گرد ازش پرسیدیم چرا؟؟؟

میگه فونتش خیلی ریزه و ویبرش خیلی ضعیفه، تقویم فارسی هم نداره ....

بالا رفتیم، پایین اومدیم... اما حرف مرد یکیه....!

امروز با هم رفتیم همون مغازه. کلی ازش خواهش کردم که گرونتر برنداره.
شروع کرده از اچ تی سی و آیفون و اپل گرفته  تا دره پیت ترین ال جی ها و سامسونگ ها رو تست کرده.
کل ویترین یارو رو آورده پایین.
آخرشم یه گوشی ورداشته که تقویم فارسی که نداره ..هیچی، فونتشم از اون اولیه ریزتره!
منم دیگه چیزی نگفتم، مستقیماً رفتم صندوق گوشی جدیدو حساب کنم که دیدم آقای صندوقدار 15 هزار تومنم بهم پس داد.

الان اینارو گفتم که بگم یه چنین بابا ی گوگولی مگولی یی دارم مــــــــــــــــن

استادیوم صد هزار.......

زمین چمن سبز .پله هایی  که جایگاه تماشاچی ها بود و هست و خواهد بود...تماشاچی ها؟!

بله  همیشه از پشت صفحه tv نگاه  کردم...توی سکوت خونه...(پسر عمه و عمو وبابا استادیوم بودن) با چشمهام دنبالشون می گشتم و چه قدر دلم می خواست که منم پیش اونا بودم...به بابام می گفتم: بابا منم ببر لباس پسرونه می پوشم که نفهمن دخترم...کلاه میذارم روی  سرم و موهامو قایم میکنم .......بابا منو هم ببرین...عمو جون تورو خدا...من هم میخوام بیام...

نه دخترم نمیشه...دخترا که نمیشه بیان... بمون خونه..تلویزیون پخش مستقیم داره...باباجون...عمو جون... توروخدا...

 ولی هیچ وقت نفهمیدم که چرا دخترها نمیشه که برن استادیوم!!!!

روز بعدش  توی مدرسه....خانم اجازه چرا دخترا نمی شه برن استادیوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون اونجا حرفهای بد میزن برای دخترها مناسب نیست ....(و این سوال همواره در ذهن من بود  که چرا پسرا میتونن به حرفای بد گوش بدن؟؟؟)

معلم: دخترم چون بازیکن ها  شورت پوشیدن... تماشای اونا درست نیست ..با دینمون مغایره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید باور نکنید که هنوزم کلی  دچار سردرگمی ام...شکوه نمیکنم ولی میخوام بگم که متاسفم...واسه خودم...دوستهام...همراهام... و همه اون کسانیکه نمیتونیم یکی از کوچیکترین حقوقیو که بهمون ندادنو و ازمون گرفتنو پس بگیریم... ماکه حضورمون توی صحنه های ورزشی له شد.ژیمناستیک و شنای بانوان  که نداریم....تیم فوتبال بانوانمون که به خاطر حجاب حذف میشه و تیم قایقرانی نمیتونه از سد آسیا عبور کنه... کمترین حقمون اینه که بریم استادیوم وتیممونو تشویق کنیم...بریم و فریاد شادی بکشیم...بریم و داد بزنیم : سلام آزادی........

ولی کدوم سلام!؟... کدوم آزادی؟!..کدوم حقوق؟!...

یادمه که یه بار رفتیم گفتیم سلام،جوابی ندادن،گفتیم  اومدیم همراه تیم ملیمون  باشیم،سرمون داد کشیدن، گفتیم که می خواهیم  بمونیم، دنبالمون کردن،به قول خودشون متفرقمون کردن،گفتیم حتما میریم داخل ،کتکمون زدن،گفتیم ما آزادی میخواهیم... دورمون حلقه زدن، و در آخر گفتند باشه....!!!!!!!!!

واسمون اتوبوس آوردن تا توی راه مورد آزار آقایونو پسرای جوون قرار نگیریم...ما هم صادق و ساده سوار شدیم، ولی توی اتوبوس مردای زیادی بودن که آزاردادنشون خیلی بیشتر از پسرهایی بود که توی استادیوم داشتند بازیوتماشا میکردن...بله اونها ما رو به آزادی بردن اما نه استادیوم آزادی ... میدان آزادی ، اونها ما رو به آزادی بردن ولی بهمون آزادی ندادن...

نمی دونم پدر و مادرامون به کدوم استقلال، آزادی ، جمهوری اسلامی ای رای دادن!!!؟!

آزادی که هیچ...من استقلالی هم ندیدم... و نه حتی هیچ  جمهوریتی...

فقط اسلامی دیدم که اونم  هر روز با وارد شدنش توی سیستم حکومتی و سیاستی وسیله ای شده واسه صلب آزادی مردم ...روزی هزار بار  حرمتش شکسته میشه ...دقیقا مثل دوستان غیور نیروی انتظامی که قسم خوردن به خدا و پیغمبرش که ما رو سوار اتوبوس به استودیوم میبرن و قسمهاشونو زیر پاهاشون له کردن

 استادیو م صدهزار نفری آزادی...!!!نه حداقل اسمش  رو عوض کنین:

استادیوم صدهزار پسری آزادی...........

یه اقایی هست....

  یه آقایی هست ....تقریبا چهل سالشه بعضی وقتها میاد دستی به سر و روی اتاقها می­کشه. یه آقای لاغر، با سر کوچیک و خیلی کم موو چشمای ریز و صدایی که اونقدر کم شنیدمش اصلا نمیدونم چطوریه.

یه آقای پر غصه­ که حداقل تو هفته  دو دفعه میاد و کاری نداره که اتاقها تمیزه یا نیست؟ سرشو ا میندازه پایین و کاراشو   یکی یکی و با دقت انجام می­ده.

یه آقایی هست  که بعضی وقتها که پشت میزمم و دارم کار می­کنم؛ میاد و رو میزو دستمال می­کشه، قندون و کازیه و خودکار وجاقلمی و منگنه و پانچو ور می­داره دونه دونه ­شونو فوت می­کنه، با دستمال پاکشون می­کنه، زیرشونو هم با یه دستمال دیگه خوب تمیز می­کنه و بازم با دقت سرجاشون می­گذاره. خیلی ام مواظبه که به کاغذا و لپتاپ من نزدیک نشه.

بعدشم سنگای کف زمینو تی می­کشه، همینطوری  که نشستیم میاد و یه جور مکث می­کنه که آدم مجبور شه، چند ثانیه پاهاشو رو پایه های صندلی بذاره، تا گردو غباری  که هیشکی نمی­بینه رو پاک کنه. بعدش آبدارخونه  رو دستمال می­کشه و فنجونا رو دستمال میکشه و گاهی هم نگاهی به ما می­اندازه… از تو مانیتور حواسم  بهشه. میبینم که چجوری کار می­کنه و ذهنش اون دوردورا داره 2*2 تا 4 تا میکنه…

یه وقتایی دلم میخواد از جام بلند شم، دستشو  بگیرم و بنشونمش رو مبل و براش چای بریزم. التماس کنم که زیر میز منو تی نکشه و اینجوری عذابم نده.

دلم میخواد ظرفهارو ازش بگیرم و شیر آبو ببندم و دستای خیسشو تو دستام بگیرم و زل بزنم تو چشماش. دلم میخواد تو محاسباتش شریک شم. یه جوری حساب کنم که دخل و خرجش با هم جور در بیاد. یه جور که خیالش راحت شه. نفس راحت بکشه. رو مبلای چرمی لم بده و ازصدای  خالی شدن هواش لذت ببره. عین من، عین مدیرعامل، عین همه.

ولی اگه نتونم یه جور واسه زندگی ساده ی این مرد حساب کتاب کنم که دلش آروم بگیره، پس چه فایده ای داره این همه درس خوندنامون؟ چه فایده ای داره این همه کلمه های  قلنبه سلمبه  که سر و ته اسممون ردیف میکنن؟ چه فایده ای داره  زندگی  ما آدما؟!

دیو مهربون...

از کوچه رد میشدم. یه مامانه واستاده جلو پسرش و داد میکشه.پسره یک سوم مامانه ست. سرشو برده بالا و با بغض خیره شده به مامانش. مامانش داد میکشه میگه الهی که بمیری تو. پسره یواشکی میگه خودت بمیری ! نزدیکشون که شدم، اصلا نگاه نکردم. همیشه خودم از اینکه وقتی یه نفر دعوام کنه یکی دیگه نگام کنه بدم میومد. ولی دلم میخواد فریاد بکشم سر مامانش. بگم نکن عوضی...همین تو اگه  یه بلا سر بچه ات بیاد 1000 جور امام و پیغمبر و کیو کی رو به هم میچسبونی  که هیچیش  نشه. چرا اونجوری میکنی پس؟ احمق. حالم خیلی بد میشه. صحنه واسم آشنا بود. ولی یادم نیست که این صحنه  کی برا من اتفاق افتاده. اصلا افتاده یا دارم با پسره همدردی میکنم.!!! لحظه مسخره ایه. توی اون لحظه مامان  واسمون میشه یه دیو مهربون. که از کاراش بغضت میگیره...دیوی که داره عذابت میده و اذیتت میکنه. ولی بعدش دوباره میری تو بغلشو  دوباره گریه میکنی.

اندر احوالات مهاجرت...

یکی از دوستان خیلی عزیزم یک ایمل زده بود اندر احوالات جماعتی که می خوان مهاجرت کنن و برن از این کشور که هم خیلی مطلب شیرینی بود و هم خیلی مطلب واقعی و دردناک.
طی مراحلی حالت ها و احساس های یک ایرانی مهاجر رو نوشته بود
با خودم فکر کردم چرا این همه آدم همچین تصمیمی میگیرن با وجودی که خیلی ها شون حتی اگه برن یک شهر دیگه توی ایران به شدت دلتنگ میشن!
آیا واقعا مشکل ترافیکه ، مشکل اقتصاده ،مشکل آزادیه؟
نمی دونم!
فکر کنم مشکل توی خودمونه و به همین دلیل این مشکل رو با خودمون میبریم اونطرف و همون جا بعد از یک مدتی دوباره این مشکل میزنه بیرون.
نوستالژیک میشن.. مهربون میشن... مغبون میشن ...بعدش یاد وطن می افتن و وقتی بر میگردن بعد از یک هفته دوباره هوایی میشن و سریعا برمیگردن!
واقعا برای خودم و همه ملتم متاسفم که این جنس مشکل رو با خودمون به همه جای دنیا می بریم
و واقعا هم نمی دونیم که چی می خواهیم!
اصلا ما چی می خواهیم؟
اگه کسی تونست به این سوال جواب بده!

 

تناقض

ببیــــنین، نمیشه بعضی چیزارو با هم قاطی کرد. مثلا نمیشه با لباس عروس پرید تو استخر، یا آبــگوشت رو با میـــگو خورد.

پس در نتیجه نمیشه چــــادر سرت کنی و کفــشای  آل استار بپوشی و و رژلب  قرمز بزنی و عینک دودی خفن بتپونی رو صورتت.

نه اینکه بخوام  آزادی فردی رو نقض کنم،نه...

 ولی  همونجور اونایی که گفتم نشد ، این هم نمی شه.

یعنی وقتی چادرتو  سر می کنی با کفش آل استار قرمز(نارنجی/زرد/قرمز) و ابروهاتو شیطونی تتو میکنی و رژ لب  جیگری میزنی و ... یه ایرادی داری، یه چیزیت میشه، نرمال نیستی.

اگرچه خیـــلی هـا این روزها اینگونه اند  و خیـــلی هام میگن اوه، چقدر خوشــــتیپ !!!!!!بریم مخــشو(آلـت جنسـیشو) بزنیم.

ولی یه آدم سالم و طبیعی از نظر شعور مغزش طبقه بندی شده، می دونه که چه چیزی واسه چه کاریست، می فهمه خوشتیپ بودن چه شکلیه، می دونه چه جوری میکس کنه.

آخه اون چیزی که از بچگی ما یاد گرفتیم  اینه که  چادر رو به چند دلیل سر میکنن. مثلا اینکه از نگاه هیـــز مردها حفظ بشی و مثلا یه سری لندهورو (دور از جون شما)تحریک نکنی، اینکه جلب توجه نکنی و مثل فاطمه زهرا ساده باشی و سیاه پوش!! ولی خوب از اون طرفم گفتن رژلب  جیگری رو میزنن واسه دلبری ، یا عینک دودی خفن واسه سـ.کـ.ـسـ.ی شدنه  و  آل استار واسه آدمهای اپدیته
پس در نیجه اونیکه اینطوری می پوشه داره  فریاد  می زنه که : نیگاهاتون میخ من باشه..من میخوام  منو ببینین، و همه بگن :عجب  دختر متدین امروزی  و با ایمانی، هم دینم رو دارم و هم دنیامو، و اینکه چقدر من  س.ک.ـس.ی هستم، یکی منو .... ... و از این چیزها...

خلاصه اینکه نکنین این کارهارو ، زشـــته به خدا، می خندن بهمون ،اگه  س.و.ت.ی.ن  ش.و.ر.ت  س.ک.س.ی می پوشین حتما اپیلیدی کنین !

 پیرم کردین منو به ولاه....

همینه دیگه...

زندگی وقتی خوبه  که  اون چیزی باشه که تو واقعا دوست داری بکنی،

 نه اینکه چیزی باشه که الان  داری  می کنی.

 ولی هممون اینو برعکس یاد گرفتیم."

همه فعل و انفعالاتی که توی زندگی و در طی سالهای عمر رخ میده از 2 حالت خارج نیست :

1.آدم زندگی رو میکنه ......

2.زندگی آدم رو....

وقتی یه نفر هر روز زیر فشار زندگی گاوش یا خودش زایمان میکنه...یعنی اینکه زندگی در حال نمودنشه.

ولی یه موقع یه نفر بی خیال هر غصه و درد و غمیه و باد می خوره به پرچمش.

یعنی اون داره زندگی رو میکنه...

در یک کلام:

" با زندگی بخواب،نه با فاحشه ها یی که جیبتو میزنن!"

 

اخطاااار: تا جایی که میتونین  از ک.ا.ن.د.و.م استفاده نکنید : این دقیقا همون کاریست  که زندگی

         با ما میکنه!

 

پ.ن1: راحت باش.

پ.ن2: خواستم حرف دلمو تو این پست بزنم .واسه همینم هر کلمه ای که دلم خواست رو به کار بردم.

پ.ن3: راحت باش.

پ.ن4: راحت باش. مثل خود من . راحت  و ابله...

ما خوشبختیم...

بعد از مدتها خواستیم  به روزشیم ... همین شروع کردیم بنویسم  برقها رفت ... این هم  شانس قهوه ایه ماست ... بیخیال. بگذریم ...ببخشید که همانند گذشته اعصاب نداریم مودب باشیم. و هر چه به زبانمان می آید می نویسیم.هرکس بدش می آید نخواند .حال و حوصله نصیحت نداریم.

ما آمده ایم می خواهیم خوشبختیمان را به رختان بکشیم ... دلتان را آب کنیم ...

ما خوشبختیم چون بعد از عمری فیزیولوزی  و آناتومی  خواندن از امتحان میان ترم باز ماندیم و اساسی ریده شد به کل درسهایمان... ما خوشبختیم که یک دوست رودر رویمان می ایستد ومیگوید پنج تومان پول تعمیر ماشین که پولی نیست آن هم در راه کسب علم...، من به آینده ی تحصیلی خود بسی بیشتر از این پولها اهمیت میدهم . یکی نیست که بگوید گنده گوزی نکن برای  ما ای  گدا گشنه ... ما خوشبختیم که یک بچه سوسول  که با پول پدرش  به همه چیز رسیده و خودش به تنهایی هیچ گوهی نیست این مدلی خودش را برای من  چس می کند ..!

بچه سوسوله : میشه توی کنسرت ...

من در بین صحبتهای چندش آورش : شرمندتم ! من امکان آمدن به  کنسرت شما رو ندارم ...

بچه سوسوله : عزیزکم (اوووق) ، وقتی  گذرم بیوفته  به   ......  بهت  میگم  بیایی ...

من : چقدر خوب ! این جا که دارین  آدرسشو میدین  استادیوتونه دیگه ؟؟؟

بچه سوسوله : maby !!!

من ( در دلم ) : قاطرجد و آباد گور به گورشدته  مرتیکه گوه لاشی ...

ما خوشبختیم که داریم از دوستانمان جدا میشویم ...خوشبختیم که تنها یک هفته بعد از خرید ماشینی که با بدبختی تهیه کرده بودیمش دوتایی باهم  له شدیم (من و ماشین).  خوشبختیم که پول نداریم که ماشینمان را تعمیر کنیم... خوشبختیم که تنهاییم ... خوشبختیم که با مضرابهای  شکسته مان و بی ماهوت بر روی  ساز ناکوکمان می کوبیم . خوشبختیم که فعلا تنها همدممان مرور کتابهای خاک خورده است ...

 و ما خوشبختیم که یک هندزفری داریم که مارا از شنیدن اصوات راحت میکند .حتی شنیدن اخباری که هر شب پدر گوش میکند ... ما خوشبختیم که برای نخستین بار در عمرمان یک مانتویی خریدیم که رنگش را دوست داریم ... مانتوی قرمز ... ولی پدرمان گفت از قدیم میگویند :

سفیدان سرخ پوشند نقش گیرند ، سیاهان سرخ پوشند خر بخندد

و صد البته مصرع دوم را برای من بکار می برند ، حال ما هر چه میگوییم برنز او میگوید سیاه ...و خوشبختتریم که حتی نتوانستیم یکبار هم مانتوی قرمز سوگولیمان را تنمان کنیم .

 ما خوشبختیم که دوستانی مثل شما داریم که شرو ورهای ما را تا ته می خوانید ...

ما خیلی خوشبختیم .دلتان بسوزد.دلتان آب شود.چشم هر کس هم که نمیتواند ببیند کور شود...

پ.ن:یه مدت نبودم.الان هستم ولی متفاوت.هر کی اذیت میشه این وری نیاد...دم همتون گرم که به یادم بودین .زت زیاد....