حیرت
دیروز وقتی از خونه زدم بیرون یادم اومد که عینک دودی مو جا گذاشتم . برگشتم و ورش داشتم یه 2 دقیقه ای طول کشید. راه افتادم .. توی راه تصادف بدی شده بود . از اون تصادفا که یه عالمه ماشین بهم دیگه میخورن.از فاصله ای که با محل تصادف داشتم میشد برآورد کرد 2 دقیقه پیش این تصادف اتفاق افتاده. یعنی اگه عینکم جا نمی موند منم بین اونا بودم.
دیشب نشستم کنار پنجره . باد خنکی میومد و میخورد توی صورتم. آهنگ مورد علاقمو گذاشته بودم و خودمم باهاش میخوندم . به این فکر بودم که هوا خوبه. من عالیم و همه چی آرومه . همه دغدغه های کاری و درسی و احساسیمو دوست دارم هر چی هم زیاد باشن فرقی نداره . بازم دوسشون دارم . به اتفاقایی که توی این مدت واسم افتاده فکر میکردم و بیشتر به اینن نتیجه میرسم که خیلی خوشبختم و خدا هم خیلی دوستم داره و من قدر نشناس بودم ...
فکر میکردم که چجوری داشتم خودمو توی یه دنیای مملو از خیانت و دروغ غرق میکردم و چقدر هم واسه این موضوع تلاش میکردم که خدا زد توی سرم و یقه امو گرفت و کشیدتم بیرون. اولش خیلی از خدا گله میکردم و از دستش شاکی بودم . حتی وسطش هم بازم ازش شاکی بودم . ولی الان با شرمندگی بهش میگم من بی مرام و بی معرفت خیلی میخوامت .
الان یاد شبی افتادم که مثل یه کسی که داره توی دریا خفه میشه داشتم غرق میشدم و هیچکسم نیود که کمکم کنه. یعنی بود ولی نمیشد که بهشون بگی به کمک احتیاج داری. به خدا گفتم اگه صلاحم نیست نجاتم بده خلاصم کن و خدا هم به حرفم گوش داد و خلاصم کرد.ولی الان میبینم که چقدر موضوع رو بزرگش کرده بودم و الان هرچقدر که بیشتر میگذره نگرش منم بهتر و بهتر میشه.توی همون حال و احوالی که داشت داغونم میکرد واسم کلی اتفاق خوب افتاد که بهم بگه:"بهش اعتماد کنم" و منم بهش اعتماد کردم .
خدایا بهت اعتماد میکنم واسه ی همه اتفاقای که افتاد ،بهت اعتماد میکنم واسه ی نگاههای بی تفاوتم که هیچوقت فکرش هم نمیکردم، به تویی که پیچیده ترین پازل ها رو طوری پیش هم جورچین میکنی که زیباترین تصاویر و به من نشون بدی .به خدایم که اتفاقارو پیش هم میچینه . و اونقدر دقیق و با وسواس زمان بندی ها رو رعایت میکنه که تنها کاری که میتونم بکنم فقط حیرته.
پ.ن:خدا واسه همه ماست . پس بیایین باورش کنیم.