شهید سبز....
کرکس گفت
زمین
سیاره ای که در آن
مرگ مائده می آفریند
......
انسان سخنی نگفت
تنها او بود
که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود
آن آخرین سیگار خوب می داند. غروب بیست و پنجم بهمن بود که رفت بی آنکه چیزی با خود ببرد. سیگار را روی لب گذاشت و خوابگاه را ترک کرد. تا قبل از خروج از خوابگاه، نه بسیجی بود و نه حافظ قرآن. هیچ علاقه ای هم به ولایت فقیه نداشت. خنده دار نیست علاقه ای که پشتش سی و دو سال جفا و خونریزی است. یک دانشجوی عادی مانند اکثر ما، یک انسان مانند همه ی ما، که در میان موج مردمی عاصی، از جور و استبداد حکومت حرکت می کرد. قرعه ی شانس به نامش افتاد و گلوله ی مزدوران دولتی گریبانش را گرفت. خونش زمین را سرخ کرده بود. در حال مرگ بود و وعده ی آزادی اش را به ما دادند، و ما بی خبر از همه جا خوش خیال بودیم. و چه احمقانه گمان می کردند همان جا مدفون می شود پیکرش. خونش، خون صانع ژاله. زمان، فرصت وداع با عزیزانش را از وی دریغ کرد. تو چرا برادر بسیجی؟ تو چگونه راضی شدی که خون هم وطنت هم نوعت را روی زمین بریزی؟ صانع ژاله به شهادت رسید. یک شبه بسیجی شد. حافظ قرآن شد. ذوب در ولایت فقیه شد که فتنه گران خونش را ریختند. کجایی صانع؟ نیستی که ببینی همان هایی که دستشان به خونت آلوده است فردا برایت مجلس ترحیم برگزار می کنند. مصادره ات کرده اند صانع. تف بر تو جمهوری اسلامی که صانع ها را از ما گرفتی. تف بر تو که ارزش انسان نزد تو نازل تر از انسان است. ننگ بر تو که خون بی گناهان هیچ گاه از دستانت شسته نمی شود. از کشته ها پشته ها می سازی. که حیات ذلت بارت را طولانی تر سازی؟ تو رفتی صانع ولی بدان ملتی دوست تو است و دوستانت بیکار ننشسته اند. اطمینان داشته باش همانگونه که بودی بدرقه ات می کنیم. همانگونه که در یادها و خاطره ها حک کردی. آزاد و رها نه زیر یوغ بندگی سیه روزان تاریخ امروز. عزت و شرف تو عزت و شرف ما است. در سپیده دم، این ساعت مقدس باستانی که در زمانه ی ما پیشکش جلادان شده، شاهد مرگ چند صانع باید باشیم؟ هنوز زمان آزادی فرا نرسیده؟ صانع ژاله کرد بود، مرد بود. آن آخرین سیگار خوب می داند.