اون روزایی که خیلی کوچیک بودم ،یا به عبارت دیگه بچه بودم فکر میکردم که خبر چینی کارکلاغهای بدجنسه که خبر شیطنتای منو به گوش مربی مهدکودکم میرسونه. واسه همین همیشه کلاغها رو با سنگ میزدم.
زشت ترین فحشی که توی کل گنجینه واژه هام داشتم "پدرسوخته" بود.
هر وقت کارتون سیندرلا رو میدیدم باورم این بود که ازدواج چقدر ساده ست. برای هاچ زنبور عسل گریه میکردم چون از مادرش دور مونده بود و هرچی دنبالش میگشت پیداش نمیکرد.
موهای عروسکامو کوتاه میکردم که خوشکل شن. پر پشه و مگس ها رو میکندم که روی دو تا پاهاشون راه برن و تنبل نباشن.
فکر میکردم زنهایی که باردارن میوه رو با هسته قورت دادن واسه همین تو شیکمشون درخت میوه دارن و قلمبه شدن.
به مامانم حسودی میکردم و به چشم یه رقیب نگاهش میکردم.
واسه مورچه ها زیر فرش یا توی مسیرشون برنج میریختم گرسنه نمونن.
مدرسه رفتن رو دوست نداشتم .چون صبح ها باید زود بیدار میشدم و دوست داشتم هرچه سریعتر به اونجایی که بهش میگفتن دیپلم برسم و خلاص...
یاد گرفته بودم که نباید انگشت تو دماغم کنم چون کار بچه های دماغو و بی ادبه.
ولی امروز بعد از گذشت سالها:
فهمیدم که کلاغها خبر چینی رو از آدما یاد گرفتن ..آدمایی که برای بیشتر داشتن این کار رو انجام میدن و احتمالا گاهی دستمزدهای خوبی هم میگیرن.
فهمیدم حرفها و واژه های فجیعی وجود داره که پدر سوخته در برابر اونها خیلی حقیره و یه سری حرفهایی هست که خیلی هم از فحش بدتره و اثرشون تا عمق وجود آدم رو میسوزونه .
فهمیدم فقط توی دوره سیندرلا ازدواج ساده بوده . و مشکل بزرگ ازدواج این بود که شاهزاده ،صاحب اصلی لنگه کفشو پیدا کنه. ولی الان بدون پول،شغل،تحصیلات،مسکن ،تفاهم و یه قیافه مورد قبول و علاقه ازدواج غیر ممکنه.
یادم میاد که هاچ دنبال مادرش میگشت ولی امروز تصویر عینی از هاچ و شخصیت های غمگین دیگه کارتونی بصورت خیلی بغرنج تر از اونموقع توی جامعه مون فراوونه.
حالا انواع و اقسام عروسکای باربی رو میبینم که موهاشون هم بلند میشه هم کوتاه میشه . همه مدل لوازم آرایش هم تو جعبه هاشون دارن.
فهمیدم که مگس ها 10-12 روز عمر میکنن و پشه های وز وزو مونث هستن.
دیگه فهمیدم که بارداری به خاطر خوردن هسته میوه نیست و علم اونقدر پیشرفت کرده که حتی رحم هم اجاره میدن . و توی کشورای پیشرفته که صد البته اسلامی نیستن بانک اسپرم وجود داره که بدون حضور فیزیکی مردها، زنها باردار میشن.
توی روانشناسی خوندم که حسادت دختر به مادرش تو 5 سالگی به خاطر عقده الکتراست و خیلی هم طبیعیه. و در پسرا هم عقده ادیپ باعث حسادت به پدر میشه.
فهمیدم که شاید بتونم هزاران هزار مورچه رو با مشتی برنج سیر کنم ولی آدمها با یک مشت برنج سیر نمیشن که اگه میشدن شاید کسی به نون شبش محتاج نمیشد .ولی فقط شاید...
و فهمیدم که مراحل بالاتر از دیپلم هم هست که دیپلم حتی نصف راه هم نیست. ولی متاسفانه رسیدن به اون مراحل ، باعث نمیشه که از توانایی هات در همون راه استفاده بشه.
تعجب میکنم از اینکه استاد عزیزمون با اعتماد به نفس تمام جلو 60 تا دانشجو انگشتشو تا بند سوم توی دماغش میکنه و اصلا هم به روی مبارک نمیاره و برامون از رفتارهای اجتماعی میگه.
و در آخر روزهای گذشته خاطره های خوبی بودن.روزهای حالم رو دوست دارم و و به روز های نیومده امیدوارم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:50 توسط هلیا
|