دختر همسایه

نمی دونم دختر همسایه چه اش شده که اینگونه ملودی های عاشقانه می نوازد.

یک ساعتی میشه که خودکارم رو انداختم و دارم گوش میکنم.چه میدونم ..... شاید دوست پسرشون بهشون گفتن که  تو تک موسیقی زندگی منی یا یه چی تو این مایه ها بهش گفته که تمام احساسش رو  روی کلاویه های  پیانو میریزه.

دارم به این فکر میکنم اگه به منم  یکی یه همچین جمله ای بگه عکس العملم چیه؟؟؟احتمالا  یارو میبندم به چوب موازنه و قلقلک میدمش .

کلا من با دختر همسایه خیلی با هم تفاوت داریم . اون موسیقی میخونه ، لباسای جیگولی بلای هنری می پوشه کفشهای پاشنه دراز و .... ولی من چی؟ موی بلند روی سیاه واه و واه و واه... با گرمکن و شلوار ورزشی و کتونی خط دانشگاه –محل کار- خونه رو طی میکنم .

دیشب داشتم کتاب میخوندم و تا دیر وقت بیدار بودم . ازش خلاصه هم بر میداشتم . از یه طرف دیگه هم تخمه میخوردم و فرت فرت پوستشو میریختم رو میز ....بعد از ذهنم گذشت  دختر همسایه وقتی هوس تخمه کنه  یه پیاله چینی کوچیک بر میداره بعد سه عدد تخمه توش میریزه. بعد دونه دونه پوستش میکنه و پوستشم میریزه توی یه پیش دستی کوچیک دور طلایی.

باغ وحش درون

همونجور که توی روانشناسی یه چیزی به اسم کودک درون وجود داره (موضوع درس جلسه قبل روانشناسی مون بود که بحث مفصلی راه انداخت و وقتی استاد شروع کرد به توضیح کودک درون)  با خودم فکر کردم  که  یه سری جک و جونور هم  دور و بر کودک درون رو گرفته  .یعنی علاوه بر کودک درون  یه چیز دیگه هم هست که من اسمشو باغ وحش درون میذارم. و تا به امروز بنده جناب هاپو خان درونم را کشف کردم.و این هاپوی درون ما هر چند وقت یکبار فعالیت خودشو شروع میکنه و اقدام به گرفتن پاچه میکنه  و بنده این فکر م رو توی کلاس عنوان کردم.

بچه ها هر کدومشون یه چیزی گفتن که برام جالب بود  و تصمیم  گرفتم همشو اینجا بنویسم .

سمانه گفت: ببر درون وقتی فعال میشه که میخوای از یه چیزی که واست مهمه دفاع کنی.

امیر گفت: مار درون  که موقع زیر آب زنی و دوبه هم زنی و کارای زیر زیرکی فعال میشه .

شایان گفت:یه موجود دیگه (خر درون).که دیگه فکر نمیکنم نیازی داشته باشه در موردش توضیح اضافه بدم.

مهسا گفت : والا ما با مارمولک ها و حشرات موذی درون آشنایی کامل داریم.

هادی   گفت :سر کلاسها میمون درون من فعال میشه.

مرجان گفت:منم هاپوی درون دارم ولی خیلی ناز نازیه .گازم نمیگیره .

شیما گفت :بیایین پیشی درون منو نازش کنین.

حسن  گفت : من درونم یه روباهه که دخترا رو گول میزنه .

فرناز گفت: منم یه خرس درون دارم خیلی عسل دوست داره .

فاطمه گفت : خوک درون که ظاهر سازی و ریاکاری میکنه توی خیلی ها هست.

استادمون هم سرآخر گفت:

درون هر نفر یک باغ وحش است      بسی حیوان درون بنده پخش است
گهی روباه و گه شیرم گهی خر !      تمامش بازی است و ماسک و نقش است

شما هم اگه درونتون حیوونی چیزی دارین بگین . تعارف نداریم با هم ....        

 

انگیزه کش ها

مگه بیکاری میری 4-5 سال وقتتو هدر میدی درس میخونی و خودتو خسته میکنی؟برو یه دوره مربیگری بگذرون یا یه دوره یکساله ، مدرکتو بگیر یه چند ماهی کارآموزشون میشی و بعدشم واسشون کار میکنی.

برای هزارمین باره که از این اظهار نظرها رو نسبت به اشتغال و تحصیل میشنوم اونم از کسایی که خودشون تحصیل کرده تشریف دارن.!!!!!مثل این می مونه که به یه دانشجوی رشته عمران بگین :به جای 4سال درس خوندن و پاس کردن ریاضی و مقاومت مصالح و فولاد و .....و داغون کردن مغزت یه سال برو زیر دست یکی از این بساز بفروشا و بناها کار کن بعدشم کلی پول در میاری یه ماشین با کلاس میندازی زیر پات .همه هم صدات میکنن آقا مهندس.

مطمئنم همه شما از این اظهار فضل ها زیاد شنیدین . و باید بگم که این حرفها واقعا انگیزه هامونو داغون میکنه و کسالتی به بار میاره  که شاید نا محسوس باشه ولی فوق العاده مخربه. حالا عکس العمل من جلو این گونه اظهار فضل های بیرحمانه چیه ...(کلا یه پست جداگونه می طلبه)و اکثرا ترجیح میدم لال مونی بگیرم و جواب ندم . ولی به شدت علاقه مندم که نظر شما رو بدونم....

خرید با مادر بزرگ

به همراه مادر بزرگ عزیز برای خرید بیرون میرویم.در همان موقع که ما مشغول به تبادل نظر برای خرید هستیم .نگاه خیره ای را حس میکنم . بصورت گذرا سر تا پایش را بر انداز میکنم و ذهنم پردازش میکند:

یک مرد جوان 30-28 ساله .بلند قد مثل چنار.خوش پوش.کیفی در دستش،و اصلا نمیشناسمش.

بی اعتنا به او به خرید ادامه میدهیم. و همینطور که با مادر بزرگ از ردیف بعدی عبور میکنیم . باز هم سنگینی نگاههایش را حس میکنم. ما همچنان پیش میرویم و او هم چنان پیش می اید. نگاهی اعتراض آمیز به او می اندازم. سر تکان می دهد و لبخندی بر لب می راند .با سرعتی در حد 120 کیلومتر در ساعت رویم را میچرخانم به سمتی دیگر و در دلم بهش فحش میدهم:

بی ادب پررو!بی فرهنگ هیز!!بی کلاس بی نزاکت!!! و همچنان یکریز و پیاپی در دلم به انواع ناسزاها و دری وری ها مفتخرش می نمایم که یکهو روبرویمان سبز میشود.و من آماده بودم برای یک عکس العمل وحشتناک، که چنان با ذوق و شعفی وصف ناپذیر نام خانوادگی مادر بزرگ بنده را صدا زد که من خلع سلاح شدم.

بله . یکی از شاگردان قدیمی مادر بزرگ و.....

و دیدن برق خوشحالی  و شادی زائدالوصفی در صورت مادر بزرگ که در دوران بازنشستگی شاگرد سالهای دور خود را که هم اکنون مهندس شده ولی باز هم ممنون زحمات معلم کلاس پنجمش می باشد .

و نوه ای  که با شرمندگی  نظاره گر این برخورد بوده و سلام  و عذر خواهی شاگرد سالهای دور مادر بزرگ را پاسخ میگوید.

اون موقع ها. این موقع ها...

اون روزایی که خیلی کوچیک بودم ،یا به عبارت دیگه بچه بودم فکر میکردم که خبر چینی کارکلاغهای بدجنسه که خبر شیطنتای منو به گوش مربی مهدکودکم میرسونه. واسه همین همیشه کلاغها رو با سنگ میزدم.

زشت ترین فحشی که توی کل گنجینه واژه هام داشتم "پدرسوخته" بود.

هر وقت کارتون  سیندرلا رو میدیدم باورم این بود که ازدواج چقدر ساده ست. برای هاچ زنبور عسل گریه میکردم چون از مادرش دور مونده بود و هرچی دنبالش میگشت پیداش نمیکرد.

موهای عروسکامو کوتاه میکردم که خوشکل شن. پر پشه و مگس ها رو میکندم که روی دو تا پاهاشون راه برن و تنبل نباشن.

فکر میکردم زنهایی که باردارن میوه رو با هسته قورت دادن واسه همین تو شیکمشون درخت میوه دارن و قلمبه شدن.

به مامانم حسودی میکردم و به چشم یه رقیب نگاهش میکردم.

واسه مورچه ها زیر فرش یا توی مسیرشون برنج میریختم گرسنه نمونن.

مدرسه رفتن رو دوست نداشتم .چون صبح ها باید زود بیدار میشدم و دوست داشتم هرچه سریعتر به اونجایی که بهش میگفتن دیپلم برسم و خلاص...

یاد گرفته بودم که نباید انگشت تو دماغم کنم چون کار بچه های دماغو و بی ادبه.

ولی امروز بعد از گذشت سالها:

فهمیدم که کلاغها خبر چینی  رو از آدما یاد گرفتن ..آدمایی که برای بیشتر داشتن این کار رو انجام میدن و احتمالا گاهی دستمزدهای خوبی هم میگیرن.

فهمیدم حرفها و واژه های فجیعی وجود داره که پدر سوخته در برابر اونها  خیلی حقیره و یه سری حرفهایی هست که خیلی هم از فحش بدتره و اثرشون تا عمق وجود آدم رو میسوزونه .

فهمیدم فقط توی دوره سیندرلا ازدواج ساده بوده . و  مشکل بزرگ ازدواج  این بود که شاهزاده ،صاحب اصلی لنگه کفشو پیدا کنه. ولی الان بدون پول،شغل،تحصیلات،مسکن ،تفاهم و یه قیافه مورد قبول و علاقه ازدواج غیر ممکنه.

یادم میاد که هاچ دنبال مادرش میگشت ولی امروز  تصویر عینی از هاچ و شخصیت های غمگین دیگه کارتونی بصورت خیلی بغرنج تر از اونموقع توی جامعه مون فراوونه.

حالا انواع و اقسام عروسکای باربی رو میبینم که موهاشون هم بلند میشه هم کوتاه میشه  . همه مدل لوازم آرایش هم تو جعبه هاشون دارن.

فهمیدم که مگس ها 10-12 روز عمر میکنن و پشه های وز وزو مونث هستن.

دیگه فهمیدم که  بارداری به خاطر خوردن  هسته میوه نیست و علم اونقدر پیشرفت کرده که حتی رحم هم اجاره میدن . و توی کشورای پیشرفته  که صد البته اسلامی نیستن بانک اسپرم وجود داره  که بدون حضور فیزیکی مردها، زنها باردار میشن.

 

توی روانشناسی خوندم که حسادت دختر به مادرش تو  5 سالگی به خاطر عقده الکتراست و خیلی هم طبیعیه. و در پسرا هم عقده ادیپ باعث حسادت به پدر میشه.

فهمیدم که شاید بتونم هزاران هزار مورچه رو با مشتی برنج سیر کنم ولی آدمها با یک مشت برنج سیر نمیشن که اگه میشدن شاید کسی به نون شبش محتاج نمیشد .ولی فقط شاید...

و فهمیدم که مراحل بالاتر از دیپلم هم هست که دیپلم حتی نصف راه هم نیست. ولی متاسفانه رسیدن به اون  مراحل ، باعث نمیشه که از توانایی هات در همون راه استفاده بشه.

تعجب میکنم از اینکه استاد عزیزمون با اعتماد به نفس تمام جلو 60 تا دانشجو انگشتشو تا بند سوم توی دماغش میکنه و اصلا هم به روی مبارک نمیاره و برامون از رفتارهای اجتماعی میگه.

و در آخر روزهای گذشته خاطره های خوبی بودن.روزهای حالم رو دوست دارم و و به روز های نیومده امیدوارم.

بازی های تقویت ذهن

سلام دوستان

امروز بصورت کاملا اتفاقی با یه سایت آشنا شدم که یه سری بازی هایی واسه تقویت ذهن داره . خیلی جالبه .پیشنهاد میکنم یه سری بزنید:

http://www.gamesforthebrain.com/