من و سیگار...
دیشب دایی جون یه ست فندک و زیرسیگاری با یه روکش چرم مشکی خریده بود. با اینکه واسم کاربردی نداشت ولی دوست داشتم بین آت و آشغالای بی استفاده ی خودم داشته باشمش. دایی قولشونو بهم می ده ولی با یه شرط! می گه میدمش به تو به شرط اینکه سیگاری بشی. بعدم پاکت سیگارشو درمیاره و یه نخ می ده دستم. مات موندم! از تجربه کردنش بدم نیومد...
آماتور بودنمو می شه از نحوه دست گرفتن سیگارفهمید! یه نخ سیگارو بین 2 تا انگشت اشاره و شصت گرفتمو سعی میکنم که فندکو روشن کنم و سیگارو بگیرونم(فکر کنم فعل رایج برای سیگار روشن کردن همین باشه! هان؟؟ گیروندن!؟ درسته!؟) دایی می خنده به حالتهای من و به چشمای چپ شدم که نوک سیگارو نشونه رفتن! بعد از یه عالمه تلاش بالاخره موفق می شم...
حالا من هستم و یه نخ سیگار،پُک میزنم بهش،دودش میکنم،چشمامو تنگ میکنم و خاکسترشو نگاه میکنم که با هر دفعه پُِِِِک زدن زیادتر می شه...
اولین پُک... (این مدلیه دیگه دایی! نه!؟)
دومین پُک... (اوووووووووه!)
سومین پُک... (بد م نیستااااااا خوشمان آمد!)
دایی دیگه نمیخنده...نگرانه از چشماش میخونم که می خواد داد بزنه: تمومش کن! ترسشو قشنگ حس میکنم...می ترسه که خوشم اومده باشه... ساکت می ره کنار وسایلش زیر سیگاری و فندک کذایی رو برمی داره..انگار که بخواد بگه: غلط کردی که از اینا خوشت اومده و غلط خوردی که با سیگار بخوای حال کنی!
حالا سیگارو کاملا حرفه ای لای انگشتام گرفتم اما بهش پُِک نمیزنم... خاموش می شه...مزه ی دهنم خیلی بده...دهنم بوی گند دود میگیره...حالم از مزه ش و بوش بهم میخوره!
دیگه مطمئنم که هیچوقت سیگاری نمیشم و زنِ آدم سیگاری هم نمیشم! شوهر فرهیخته ی بنده زنی رو که به جای عطر، بوی سیگار بده رو می خواد چی کار و بنده مردیو که از ترس بوی گند دهنش نشه بوسیدش می خوام چی کار ;)
به دایی هم نمیگم که خوشم نیومد...بذار پشیمون بمونه تا ازین به بعد واسه شوخی وخندیدن ، سیگار دست این اون نده....