....میمیرد
نوبت شیمی درمانی اش بود.... تمام آدمهایی که در زندگیش هستند دورش بودند. همه شان. هم انهایی که رفته بودند و هم آنهایی که مانده بودند. آنهایی که نخواسته بودندش... آنهایی که خواسته بودندش... همه را میدید . خیلی هم خوشحال بود. تمام آدمها بودند اما هیچکدام هیچ چیز نمیگفتند. هیچ چیز نمیخواستند. اولین بار بود که تنها خواسته های او بود که مهم بود. همه را یکجا میدید. تمام زندگیش را. هیچ کدام دیگری را نگاه نمیکردند. هیچ کدام سوالی نمیپرسیدند. هیچ کدام نمیخواستند چیزی بدانند. تمام آدمهای زندگیش با یکدیگر غریبه بودند. فقط نقطه مشترکشان این بود که: دارد می میرد ...
میمیرم..... بالاخره میمیرم.... تنهای تنها میمیرم.... ولی فهمیده ام که تنها مردن خیلی بدتر از تنها زندگی کردنست. زیاد در رفت و آمد بودم. در زندگی ام. زندگی بقیه. زندگیهای مشترک. بعضی وقتها نزدیک. بعضی وقتها دور. مرگ ولی فاصله ای ندارد. مرگ کوچک و بزرگ ندارد. مرگ ابعادی هم ندارد.تمام آدمهای زندگیم را میخواهم. آدمهایی که رفتند. آدمهایی که ماندند. آدمهایی که خواستندم . آدمهایی که نخواستندم. میخواهم شاد بمیرم. نگاه کنندم..... ببینند..... چیزی نپرسند.... نخواهند..... و بدانند که من میمیرم.
پ.ن : مرسی از همه دوستای خوبم ....نگران من نباشید من با همه چی زود کنار میام ...